هوالمحبوب
بسته
دوباره دست مرا چشم یک نفر بسته
دوباره از چشمم اشک ، بار بر بسته
به خاک پایش سوگند میخورم ، هرچند
که در بروی من زار در به در بسته
نبسته تیغ به خود گل ز خار در این باغ
که خار انگار از گل به خود سپر بسته
تویی تو ، تنها شمعی که در شب دیدار
به قتل تنها پروانه اش کمر بسته
شهید خواهی شد تشنه ، غرق خون ، بی سر
به من غمت این را گفته است سر بسته !
و عشق اسم عبور است عشق اسم شب است
شبی که اشک شما راه بر سحر بسته
انتظار
این گل که مدتیست تب زرد میکند
او را نسیم صبح ز خود طرد میکند
آقا ! برای دیدن من نسخه ای بپیچ
چندیست استخوان دلم درد میکند
گفتی که اصلاً آه برای تو خوب نیست
این اشکهای تلخ مرا مرد میکند
سکوی عشق من به تو این خاک تیره است
دارد ولی مرا ز تو دلسرد میکند
گفتی چنین مسوز ، جوانمرگ می شوی
آقا مرا غم تو جوانمرد میکند
من راضیم که عشق جگرسوز مدتیسیت
با من هرآنچه با دل تو کرد میکند
زین العابدین آذر ارجمند لنگرودی
بسم ربّ النّور
خورشید
مرا به سوی خودش میکشد صدای تو خورشید !
بگو چه سرّی جاریست از ورای تو خورشید !
بمان که قدری در سایهات قرار بگیرم
مرو که تنگ دلم میشود برای تو خورشید !
نگاه باغ چه شبها که خیس شبنم اشک است
به یاد تشنگی ظهر چشمهای تو ، خورشید !
هنوز دست و دلم بوی روشنای تو دارد
هنوز بال و پرم مانده در هوای تو خورشید !
کویر ، صبر ، دل کوه ، مهربانی باران
و بر کدام غزل نیست رد پای تو خورشید
و بر ستیغ کدام آسمان تو را بسرایم
چگونه شرح دهم من تو را برای تو خورشید
ارجمند
به نام خدا
قطعه ای از این حقیر در باره شهرم لنگرود را میخوانید . از این قطعه را تازگیها شهرداری لنگرود در سی دیی که به عنوان گزارش عملکرد خود بیرون داده با مقداری تلخیص استفاده کرده . این قطعه را از سایت عاشقان ولایت برداشته بودند و البته از حق نگذریم خواننده متن آن را خوب خوانده . و اما لنگرود شهر من :
لنگرود ، شهری است که بین آبی خزر و استواری لیلا کوه ، مجنون وار نشسته است و خونگرمی شالیزارهایش ، با خونسردی باغهای چایش ، به هم آمیخته ؛ و دیدن چهرة مهربان و همیشه بهاری مردمانش ـ با آن نگاههای روشنشان ـ آرزوی تمام کسانی است که یکبار نان و نمکی از سفرة اخلاصشان خورده باشند . لنگرود ، شهر شمخالهای آویخته ، تورهای مندرس صمیمی ، باغهای پرتقال ، رنگارنگ لباسهای روستایی ، عطر بلال و پونه و ... مردمانِ شور و عشق و ایثار است . مقبرة دوازده امام زادة به شهادت رسیده ، بر بلندای ملاتش ، ریشه داری « تشیع » را درخاک پاک قلبهای مردمش ، نمایانگر میکند و آفتاب ، به یاد شهیدانش هر غروب ، خون می گرید لنگرود شهر ابریشم و شعر و رنج است . پروانه ها بر تبسم گلهایش پیله می کنند و شعور ، در مقابل شعرش ، به زانو در می آید و « برنج » آینة رنج سالیان طولانیِ لبخند پینه بر دستانشان است . لنگرود : شهر من است .
یا حق
بسم رب الشهدا
هان این منم این بازمانده از سفر ، من
عطر شهیدان باز هم پیچیده در من
آنان که طفل عشق را از خون گرفتند
واللّیل خوانان سبقت از مجنون گرفتند
آنان که بچه بیدها را شرزه بادند
در بزم خون مستانه غرق ان یکادند
عند ملیکٍ مقتدر ، یعنی شهیدند
هرآنچه را در عشق میبایست دیدند
این تک سواران آبروی ایل هستند
دلدادة موج پر جبریل هستند
اینان سرود لن ترانی خوانده بودند
بر خاک عمری آسمانی مانده بودند
آری ز دام خاک غربت رسته بودند
با آسمان عهد اخوت بسته بودند
سهم نگاهشان « سقاهم ربُّهم» بود
در خندهایشان حضور مرگ گم بود
اینان به درد و داغ عادت کرده بودند
با خون خود غسل شهادت کرده بودند
عطر شهیدان باز هم پیچیده در من
هان این منم این باز مانده از سفر ، من
بسم ربّ الحسین (علیه السلام)
به میهمانی مهتاب میبرم خود را به مقتل غزلی ناب میبرم خود را
ریگهای روان به ما نرسیدند . هنوز سفر مشتاق بوسیدن پاهای پر آبلة ماست . این کاروان ؛ در هیاهوی زنجیر ، کف زدن شلاق ، و طعنههای خونین خار مغیلان ، یک اربعین را با خورشید راه سپرد . سفر کبود بود ، سفر بوی خرابه میداد .
اینک برگشتهایم . داستان نیمه تمام نمانده است ، از لحظههای این « هزار ماه » جز زیبایی ندیدند . اربعین بر شانههای زخمی زینب سنگینی می کند . نسیم دیگر تبسم نخواهد کرد . فرات چلة اندوه گرفته است . لالههای عبّاسی ، لالههای واژگون ، لالههای ... بر جگر شقایقها تا ابد داغ مانده است .
و ای حسین ! : تو تنها لالهای هستی که این باغ نمیداند که با داغت چه سازد
ای عشق
تا زلف تو پیچ و تاب دارد ای عشق !
این دل غم بی حساب دارد ای عشق !
من ماندهام و لشکری از تنهایی
برگرد ، مرو ! ثواب دارد ای عشق !!
تا دل به تو و نگاه سبزت بستم
کوتاه شد از دیدن رویت دستم
ای عشق ! بگرد تا بگردیم که من
تسلیم نخواهم شد اگر من هستم
از بس غم تو ز ما گرفته است خراج
سهل است اگر عشق بیفتد ز رواج
دل دارم ، دل ، از همه جا ارزانتر
آتش زدهام به مال خود آی حراج !
ای منبع نور سبز و سوزان ای عشق !
ای شعله تا ابد فروزان ای عشق !
من می خواهم لایق کویت باشم
لطفاً جگر مرا بسوزان ای عشق !
هر کس که ز تو نبرده بویی ای عشق !
حقّا که ندارد آبرویی ای عشق !
دست از سر خود گفتی باید برداشت ؟!
باشد ! هر آنچه تو بگویی ای عشق !
زین العابدین آذر ارجمند لنگرودی ـ عابد ـ
الهی ! گفتم آنچه نباید و دیدم آنچه نشاید ؛ کنون غیر تو برویم در که گشاید که ستّار العیوبی.
الهی ! تلاش جویندة لطفت به بار نشیند و پوینده طریق هدایتت جز خیر نبیند ؛
الهی ! خود توبه از گناهم ده و در شب فراق ، خود شمع اشک و سوز آهم ده و در مجلس بندگاه خاصت راهم ده که : بِیَدِکَ الْخیر
الهی ! تو به مهربانی متّصف و قافلة امید بر درت متوقّف و یأس از سطوت جمالت خائف؛ تو آنی و من اینم ! خود دانی !
الهی ! آب ، رو در مهر تو شوید و باد هوهو گوید ؛ آتش از عشق تو سوزان است و خاک مقیم کوی معرفتت شبان و روزان که : این بنده را نسوزان
الهی باد خزان وزان است و این غنچه لرزان که مبادا خواب زمستانی غفلت او را برباید و قبل از اینکه بهار بیاید چشم بگشاید و خود را در آتش خشمت گرفتار بیند
در میان این مردگان متحرک ، که از جام غفلت از تو مینوشند یک یک ؛ الهی ! وَلَهی بِذِکرِک
حقیر : بندهات و فرزند بندهات و فرزند کنیزت
زین العابدین آذر ارجمند لنگرودی

