بسم الله الرحمن الرحیم
علی عدالت محضی که نیست مثل تو
در این حوالی بی درد کیست مثل تو
شبی مفسّر حرف زلال آب شدی
ابو عدالت ، ابو عشق ، ابو تراب شدی
بمان بیایم و سیرت ببینم آی ! مرو
بمان ز روح تو زخمی بچینم آی مرو ...
تو مثل آسمانی بر زمینی
تو آبی کنج آئینه نشینی
غدیر از چشمهایت میچکد ، تو
علی یعنی امیرالمؤمنینی
محب تو یا علی مددی
بسم الله الرّحمن الرّحیم
( این هم ادامه داستان : البته اول قسمت 1 را بخوانید بعد این قسمت را !! )
... مأمور ، جوابی به او نداد . متوجه نشد پاسدار است یا از نیروهای انتظامی ؛ با تعجب و عصبانیت بلند شد . قبل از او ناصر و یک نفر دیگر هم پائین آمده بودند . شاگرد راننده پوزخند زنان در صندوق را بالا زد و بالأخره ساک او را پیدا کرد و انداخت جلوی پایش . تا خواست ساکش را بردارد سربازی که کنارش ایستاده بود پیش دستی کرد و ساک را برداشت .
ـ سرکار ! چیزی توش نیست یه مشت کتابه !
ـ حالا معلوم میشه !
احساس می کرد بین آنهمه چشم که او را میپائیدند از آبرویش چیزی نمانده است .
ـ الآن فکر میکنن من چی کار کردم .
مأمور بازرسی آمد . از کنار سومی گذشت . چیزی نگفت . رنگ طرف ، مثل گچ سفید شده بود و انگار داشت میلرزید .
به ناصر که رسید او را چند قدم آنطرفتر کشید . شترق ! گذاشت بیخ گوشش . چند لحظه بعد او را هل داد پیش بقیه ...
ـ حالا دیگه برای من قاچاق میکنین ؟!
از سر تا پای او را هم برانداز کرد ...
ـ خجالت نمیکشی ؟ با این قیافه ، دارین روی خون مردم خونه میسازین !!
گیج و مبهوت مثل اینکه این چیزها را در خواب میدید چیزی نگفت یعنی نتوانست که بگوید . ناصر هم خونسرد ایستاده بود و چیزی نمیگفت . دستمال مرموزش نیز توی دستش بود . تا بیاید و حالیشان کند که آقا اشتباهی گرفتین من طلبهام و دارم از زیارت برمیگردم ؛ اصلاٌ نمیدانم دربارة چی حرف میزنین ؛ اتوبوس ، مثل یک فحش آبدار بزرگ ، یک ابر دود سیاه نثارشان کرد و آرام آرام خودش را به سینة جاده کشید و رفت . شاگرد راننده سرش را از پنجره بیرون آورده بود و نگاهش میکرد اینبار خیلی بی ادبانهتر از دفعات قبلی . دستپاچه شد .
ـ آقا ما چی ؟! اتوبوس ... !
کسی جوابش را نداد . نگاهی به ناصر کرد .
ـ میدونم همه چیز تقصیر این پسره ست ؛ یا حضرت عباس !
نمی دانست چه سرنوشتی در انتظارشان است . تصویر یک اتاق کوچک که یک طرفش یک در آهنی بزرگ با یک دریچة کوچک داشت در ذهنش آمد . در دلش داشت به زمین و زمان بد و بیراه میگفت . آنها را به طرف کانتینری که با رنگ سبز و زرد و سفید به صورت پلنگی رنگ شده بود بردند . باد پرچمهای سه رنگی که بر روی چند میله نصب شده بودند را به شدّت تکان میداد . خیال کرد دارند بر علیه او شعار میدهند : « مرگ بر قاچاقچی ! مرگ بر منافق ، مرگ بر ضد ولایت ... »
چند لحظه بعد مأمور دیگری وارد شد که همه به او احترام گذاشتند . تا به آنان برسد همراهش را در آورد و شمارهای را گرفت .
احساس کرد چیزی کمرش را قلقلک میدهد ، صدای مداحی که از زیر پیراهنش بلند شد تازه یادش آمد که موبایلش زنگ میزند . با تردید و این فکر که اجازه دارد جواب بدهد یا نه ، گوشی را در آورد . شماره ناآشنا بود ... با خودش فکر کرد توی این هیر و ویر این دیگه کیه !
ـ. ... الو ...
ـ سلام ، خسته نباشین ، طبق هماهنگی که فرموده بودید مورد اجرا شد ! جنسها همانطور که گزارش داده بودین پیدا شد ...
گیجیش چند برابر شد . صدایی که از توی گوشیش میآمد را از دو متر جلوتر هم میشنید !
« سرهنگ پاسدار حسین زاده » را توانست از اتیکتش بخواند . سرهنگ جلو آمد و آرام او را در آغوش گرفت و با او معانقه کرد . محاسنش عجب عطری میداد . زیر گوشش گفت :
ـ آقا خسته نباشین ، اگه توی هر ماشینی یکی دو تا مثل شما « زبر و زرنگ » باشه همة مشکلها حل میشه . امّا خودمانیم ها ! عجب فیلمی بازی کردین ؛ مخصوصاً شما ! هیچکس متوجه نشد کار شما بوده !
ناصر بی توجه به همه با دستمالش مشغول بود . سرهنگ بعد از او به طرف ناصر رفت :
ـ عجب رفیقی داری ! قدرشو بدون !
ناصر هم با سر حرف او را تأیید کرد . کیف سامسونت قهوهای رنگ آن مرد در دست سرهنگ بود امّا از خودش خبری نبود . سربازی که ساکش را گرفته بود با سینی چایی آمد و با احترام جلویشان ایستاد . عجب چایی بود به هرچی شربت به لیمو گفته بود زکّی !! چند لحظه بعد سرهنگ آنان را تا اتوبوسی که تازه رسیده بود همراهی کرد . انگار راننده آشنا بود .
ـ حاج علی ! برات دو تا مسافر مخصوص دارم !
ـ چشم جناب سرهنگ ! مسافر نیستن ؛ صاب ماشینن !!
بالا که رفتند چند نفر از مسافرها به آنها سلام گفتند . چهرهها همه نور بالا میزد . انگار کاروان زیارتی بودند . باورش نمیشد آن اتوبوس درب داغان فکسنی کجا ، این ولووی توریستی کجا ؟! هنوز گیج و مات بود . دو نفر از مسافران ردیف جلویی بلند شدند و جایشان را به آنان دادند . صدای قرآن از ضبط اتوبوس بلند بود . به ناصر نگاه کرد . سرش به شیشه چسبیده بود . دقت کرد دید خواب است . دستمال کوچک مرموزش روی زانویش بود . با احتیاط آن را برداشت ، قرآن کوچکی بود . آن را بوسید ، بازش کرد ؛ داخل جلدش با خط زیبایی نوشته شده بود : « وَ الّذینَ جاهدوا فینا لَنَهدینَّهم سُبُلَنا * ، به خاطر موفقیتش در کلاس آمادگی دفاعی ، هدیه شد به برادر بسیجی ناصرِ ... »بسم الله الرّحمن الرّحیم
به مناسبت هفته بسیج این داستان را تقدیم میکنم
آن را سیو کنید و بخوانید و نظر بدهید . یا علی
قسمت اول :
ـ بشکن !!
ـ بله؟!
شاگرد راننده بدون اینکه سرش را برگرداند تکرار کرد :
ـ بشکن بیاد !! یه پانصدی !!
ـ منکه پول بلیط رو دادم دیگه چی چی رو بشکنم ؟!
شاگرد راننده نصفه نیمه سرش را برگرداند . نگاهش نشان میداد که وقت اضافه ندارد برای امثال او تلف کند .
ـ حاج آقا !... یا هرکی !! ... ساک مستطاب از حد استانداردش یه هوا بزرگتره ؛ پانصدی رو میشکنی یا بلیطتو جر بدم بره پی کارش ؟!
آتش سیگارش نزدیک بود به لبهایش برسد و به خاطر اینکه دودش توی چشمهایش نرود آنها را نیمه باز گذاشته بود . برگشت .
ـ آبجی ساکتو بده ...
با خودش فکر کرد با قیافهای که او دارد ، نباید چنین برخوردی با او شود : ریش بلند و آنکادر شده ، دوتا انگشتر فرد اعلاء ! ، تسبیح تربت ، ... مخصوصاً یخة او که نشان میداد او یک طلبه و یا حداقل یک بسیجی چهار آتشه است ! . شاگرد راننده درحالیکه مشغول گذاشتن ساک بقیه مسافرها در صندوق اتوبوس بود ، همانطور نشسته ، دست چپش را مثل رانندة تاکسی تا یک وجب ، از شانهاش بالاتر آورد و با تکانهایی ملایم ، حالیش کرد که پانصدی را بشکند !
چند نفر از مسافرها داشتند او و شاگرد راننده را میپائیدند از حرکات لب و لوچةشان فهمید که باید قال را بکند ! آهی کشید پانصد تومانی مفت و مثل را گذاشت توی مشت یارو .
ـ آهان ! این شد ! ، ما شاء الله ، عجب سنگینه ! توش مگه چی چپوندی !؟
ساک را با فشار هُل داد توی جعبة اتوبوس . چیزی که عصبانیت او را چند برابر کرد این بود که شاگرد راننده از بیشتر مسافرها ، حتی آنهایی که ساکهایشان بیشتر و بزرگتر از مال او بود پولی نگرفت .
بلیط در دست ، صندلی خودش را پیدا کرد و نشست رویش . صندلی شمارة 9 . امّا ...
ـ آبجی بفرما اینجا ... آقا جون بلند شو برو اونجا بشین
( و با دست به ته اتوبوس اشاره کرد ) . بدون اینکه کم بیاورد بلیط اتوبوس را گرفت جلوی دماغ شاگرد راننده :
ـ من جام اینجاس ملتفتی ؟!
ـ داشم ! آقای چیز ... ! یعنی حاج آقا ! عدْل جای این خانم هم اینجاست ؛ ایشون که هم شیرة سرکار نیست ؟ هست ؟! به اصطلاح ، شما با هم نامحرمین ! امّا اگه خواستی خیالی نیست خود دانی . آبجی ! جای شما بغل ایشونه !
جلّ الخالق ! نگاه کرد خانمه چنان مالانده بود که ... ! نفهمید چطور شد امّا خودش را دید که آخر اتوبوس روی یک صندلی بدون دسته نشسته و جیکش هم در نمیآید .
درست وقتی اتوبوس خواست حرکت کند ؛ جوانکی در حالیکه از راننده و شاگرد راننده و تک تک مسافرها عذر خواهی میکرد و به همه سلام میگفت پرید بالا :
ـ یا الله ، سلامٌ علیکم جمیعاً ... مخلصم ... شما خوبید ، شما چطورید ... یا الله ! ببخشید ...
و یک راست آمد آخر اتوبوس .
ـ سلامٌ علیکم حاج آقا !
اگرچه از سر و وضع طرف خوشش نیامده بود جواب سلامش را به سردی داد . نفهمید چرا امّا تکانی به تسبیح تربتش داد طوری که به چشم بیاید .
ـ اجازه هست کنارتون بشینم ؟!
سری تکان داد . زیر چشمی نگاهی به او کرد هنوز درست و حسابی جابجا نشده ، دستمال کوچکی را که چهار تا کرده بود ، خیلی عجیب و دزدانه باز کرد و جلوی چشمهایش گرفت و چند ثانیه نگاه داشت بعد آن را در حالیکه دو دستی آن را گرفته بود روی زانوهایش گذاشت . دستمال مرموزی بود مخصوصاً اینکه چند لحظه به چند لحظه آن را جلوی چشمش میگرفت و پایین میآورد . سعی کرد زیر چشمی بفهمد که چه چیزی را در آن جا سازی کرده است :
ـ یعنی اون چیه ؟!
کنجکاویش ادامه داشت . فکرهای مختلفی به ذهنش رسید . در همین حین و وین ، طرف بلند شد و به طرف راننده رفت ... حالا یک پارچ آب در دست مشغول تعارف به مسافرها بود صندلی به صندلی آمد تا به او رسید به او هم تعارف کرد و آخر از همه نصف لیوان آب را در سه قُلُپ بالا کشید :
ـ بسم الله الرّحمن الرّحیم ... الحمدُ لِلّه ربّ العالمین. سلام بر لب عطشان حسین ، لعنت بر یزید و یزیدیان .
این کلمات را زیر لب گفت . پارچ و لیوان را برگرداند و آرام سر جایش نشست . باز دستمال مرموزش را در آورد و شروع کرد به سرک کشیدن در آن .
یک ربعی بود که ماشین حرکت کرده بود که صدای ترانه ، اتوبوس را پر کرد . شاگرد راننده کارش را کرده بود . حتماً میخواست حال او را بگیرد .
ـ ماشین به این داغونی همه جاش باند گذاشتن ... اگه شجریانی ! چیزی ! میذاشت باز میشد تحمل کرد امّا طرف صدای زن گذاشته !
مسافرها بدون اینکه توجهی داشته باشند مشغول خودشان بودند . بین اینهمه مسافر فقط او بود که سر و وضعش نشان میداد با اینجور چیزها مخالف است خواست برود و به راننده تذکر بدهد . سبیل کلفت راننده از داخل آینه به او چشمک میزد !
ـ اگه برم امکان داره دماغ سوخته بشم ، اونم جلوی اون شاگرد رانندة نا لوطی . تازه ممکنه وسط برّ و بیابون نگرم دارن . امر به معروف و نهی از منکر اینجور جاها واجب نیست !
بهتر دید که خودش را به خواب بزند .
تازه وارد ، داشت از توی خرت و پرتهایش دنبال چیزی میگشت . مثل اینکه پیدایش کرد چون دوباره راه افتاد به طرف جلوی اتوبوس . تا پیش راننده برسد با چند نفر خوش و بش کرد و دست به سینه شد . شاگرد راننده هنوز در رکاب اتوبوس ایستاده بود و داشت به بیرون نگاه میکرد ؛ با او هم دست داد . مشخص بود که راننده اعتراضی ندارد ؛ روی تک صندلی ، کنارش نشست و مشغول خنده و شوخی با او شد . هنوز چند لحظه نگذشته بود که ناگهان صدای ترانه قطع شد و به جایش صدای حاج آقایی به گوش رسید که داشت درباره اخلاق پیامبر ( صلّی الله علیه و آله ) و محبّت و مهرورزیش صحبت میکرد . تازه وارد کارش را کرده بود ! مسافرها تک و توک سرک میکشیدند ببینند چه اتفاقی افتاده است . چند لحظه بعد همة اتوبوس با سکوت معنا داری سر تا پا گوش شده بودند ؛ حتی شاگرد راننده حتی آن خانم ژیگولو ! . تسبیحش را گذاشت توی جیبش و موبایلش را در آورد و شروع کرد به بازی کردن ... .
ـ نهار و نماز ؛ فقط نیم ساعت وقت دارین ، کسی جا نمونه .
قنوت نماز بود که فهمید کسی به او اقتدا کرده است . او بود .
بلند شد برود نهار بخورد وقت زیادی نداشت . او را دید نشسته و انگار با انگشت شصت دارد بند انگشتهای دیگرش را میشمارد ـ داشت تسبیح میگفت ـ آن دستمال مرموز هم روی زانویش بود .
... سوار شدند . باز با موبایلش مشغول شد .
ـ بفرمایین ... !
سیب زرد کوچکی بود که با بی میلی از دستش گرفت . برخلاف سفرهای دیگر ، اینبار ششلیکه چسبیده بود مخصوصاً دوغی که خنکایش حالی به او داده بود . غریبه گفت :
ـ اسم من ناصره . ببخشین میشه یه نگاهی بکنم ...
نمیخواست با آن یال و کوپال ، به بخل و خسّت متّهم شود مخصوصاً الآن که نمک گیر شده بود ؛ موبایل را داد دستش .
ـ چقدر جالب ! بازی هم داره ؟! ... اجازه هست ؟!
ـ اول این دکمه رو میزنیم ... بعد این قسمت رو انتخاب میکنیم ... بعد ...
دوست نداشت سر صحبت را با او باز کند . سرش را به شیشه چسباند . یک لحظه قیافة شاگرد راننده توی ذهنش آمد با آن دستمال دور گردنش که انگار قسمتی از یک لنگ حمام بود .
ـ هم باهاش شیشة ماشینو پاک میکنه هم سر و صورت خودشو !!
دلش پر بود . با خودش فکر میکرد چه طور میتواند حال او را بگیرد و به او بفهماند که او هم برای خودش کسی است .
ـ اصلاً این یارو با حزب اللهیها مشکل داره !
با تکانهای ملایمی که بر شانههایش احساس کرد بیدار شد . فهمید که چند دقیقهای چرت زده
ـ حاج آقا ! حاج آقا ! ... ببخشید همراهتون ! دست شما درد نکنه .
موبایل را گرفت و دوباره سرش را چسباند به شیشه . دلش هنوز درست و حسابی گرم نشده بود که دوباره دستی به شانهاش خورد . با خودش فکر کرد :
ـ دیگه چی کار داره !
ـ آقا بلند شو
به خودش آمد .
ـ بفرمایید جناب سروان !
ـ وسایلتونو بردارین برین پایین .
ـ واسة چی ؟
ـ مثل اینکه تو باغ نیستی ها ! بفرما پایین آقا جون ، وقت نگیر ! اینجا گلوگاهه باید بازرسی بشین .
ـ چرا من ؟! اینهمه مسافر اینجا هست . اصلاً قیافة من به خلافها میخوره !؟
( بقیهاش فردا ان شاء الله )
بسم الله الرّحمن الرّحیم
کلام اول و آخر را خود خدا گفته
بسم الله الرّحمن الرّحیم
و اینکه ...
انّ النّفسَ لَاَمّارةٌ بالسوء الّا ما رحم ربّی و انّ ربّی غفوذٌ رحیم
و اگر این وعده آن مهربان نبود که او بسیار آمرزنده مهربان است
باید نا امید میشدیم
ولی اینک امید هیچگاه از حوالی آب و خاک دل ما رخت برنخواهد بست به کوری چشم شیطان
او را بخوانید
آی گنهکاران
بهانه شما برای صدا کردنش کم نیست
بسم الله الرّحمن الرّحیم...
بسم رب الرّضا
سلام ؛ من این ابیات را از ته دل سرودهام و می دانم که حرف دل همه شما هم هست ؛ امام رضا ( علیه السلام ) از حالم با خبر است . منتظر نگاه همیشه مهربان اویم ؛ شما هم هستید پس بیایید با من ترنم کنید اگر کربلا میخواهید :
تو ضامن آهویی و من از این شادم
که گرگ هستم و آوردهام پناه به تو
خورشید مهربان که شدی تو ؛ از روی لطف ضامن آهو
در سینهاش هوای تو دارد ، گرگی که آفتاب گرفته است
ابریست دلم که رو به ماه آوردهاست
رو سوی تو با روی سیاه آوردهاست
ای ضامن عشق ! ضامن آهو ! آه
گرگی به نگاهتان پناه آوردهاست
یک جرعه کربلا ! به من این خواهش مرا
آقا ! تو را به عشق تو را به خدا بده !!
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی
ای خاک ! نبض سبز من دربست ، مال تو
این چشمهای بی نهایت مست مال تو
یادم نمیآید دلی هم داشته باشم
امّا اگر هم داشتم دربست مال تو
این چند تکه خواب کز رگهای چشم من
با ترکشی یکباره بیرون جست مال تو
اکنون که راه آسمان بر روی من وا شد
این جاده های خاکی بن بست مال تو
من چیزی از این استخوانها بر نمیدارم
قابل ندارد ! هرچه ، هرچه هست مال تو
آئینه باران بود اینجا ، آی دیو مرگ
از صورت من هرچه جا مانده است مال تو
بی سر سرودم این غزل را وقف لبخندش
این نامة خونین بی پیوست مال نو
ای آبی بی انتهای محض بعد از این
گر آسمان در حیرتم نشکست مال تو
ظهر تفحس عشق را تقسیم میکردند
این نصف پا مال من و این دست مال تو
عابد ارجمند

