بسم ربّ الانتظار
تو ، ای که نیست شبیه تو هیچکس ، برگرد
تو را به عشق که افتاده از نفس ، برگرد
برای آنکه نیایی و شب سحر نشود
خو آگهی که دلیلی نمانده ، پس برگرد !!
نوید وصل تو را دادهام به دل باز آ
نگاه سبز تو را کرده ام هوس ! برگرد
در عصر جمعهای دیگر ، هنوز در اندوه ماتم مادرتان نشستهایم آقا .
دعایمان کن ، دعای تو فراتر از عالیست :
عشقِ آبیِ آسمانی گفتن از « عشق » گرچه آسان نیست ای زبان باز کن نگاه مرا تا ببینم سپید خواهد کرد « شوق » لبخند روسیاه مرا من از این راه دور آمده ام تا شوم آشنای عشق ، همین ! خاک هستم اگرچه ، میخواهم که بیفتم به پای عشق ، همین !! مثل پروانه های سرگردان بین راه مدینه گم شدهام پی حس نگاه ابری تو عازم آسمان قم شدهام تویی آن یاس سبز پوش سپید که به سرخی نشسته بال و پرش کیست غیر از تو آسمان زمین کیست غیر از تو مادر پدرش گرچه پیش تو ریخته ست دگر همة آبروی من ، بی بی ! من ز جنس بهار خواهم شد گر بخندی بروی من ، بی بی ! آب شد مظهر عطوفت تو مادر مهربان آینهها !! باز با نور باز خواهد شد گر بخندی ، زبان آینه ها آه این دستهای آلوده که به سویت دراز گشته تهی یار غار علی ! خدا نکند که ببینم که بازگشته تهی ! گر چنین خاکیم ببخش مرا و نگاهم اگر چنین مانده است چه کنم مدتیست پاهایم محو تاریکی زمین مانده است دل من وقتی از تو می گویند به خودش بوی شرم می گیرد شادم از اینکه با دل سردم غم عشق تو گرم می گیرد آه « بی بی » اگر اجازه دهی به تو مادر بگویم از این پس پیش روی تو سعی خواهم کرد نرود آبرویم از این پس باز امشب برای پهلویت غزلی عاشقانه خواهم ساخت خواهم آمد برای دیدن تو شعر خود را بهانه خواهم ساخت عشقِ آبیِ آسمانی من ای نگاهت بهانه اشکم در رثای تو تا ابد جاریست نوحة عاشقانه اشکم
یا ربّ الانتظار
در آخرین جمعه سال 90 این چهار پاره تقدیم به آن غائب از نظر :
آه برگرد برگرد آقا ! ای خزانِ صبوریِ گلها چشم در راه فصل بهارت میکشد آخرش عاشقت را انتظار ، انتظار ، انتظارت امر فرمودهای گرچه ، امّا صبر کردن بدون تو سخت است بودن اینجا ، در این وادی پرت مهدی من بدون تو سخت است میشود کم کَمک بی نگاهت سبزی خاطرم زرد آقا بی تو ماندن ؟! چه حرف عجیبی آه برگرد برگرد آقا تا کی اینگونه باید بمانم همچنان محو خاموش ماندن آه از این راه کی می رسی تو خستهام دیگر از گوش ماندن مدتی میشود مردم شهر پاک دیوانهام می شناسند چونکه گفتم که گلهای مریم عاشق عطر گلهای یاسند ! مردم شهر این روزها را سخت سرگرم دنیای خویشند بینشان مهربانی غریب است راهی « هیج » با پای خویشند مردم شهر باور ندارند حرفهایت فراموششان شد تو نبودی بجای حقیقت پنبه کفر در گوششان شد روزشان سرد و بی روح و تاریک چشمشان مثل شب بی فروغ است اشکشان واقعیت ندارد عشق ورزیدنشان دروغ است مردم شهر آینده را نیز مثل دیروز در پیش دارند مردم شهر از بس شجاعند ترس از سایه خویش دارند عشق لفظی عجیب و غریب است در هیاهوی این ادمکها در هوی و هوس ریشه داردس چشم و ابروی این ادمکها در نبود تو ای روح باران آسمان خالی از ابر مانده است سهم گلها در این خار آباد چیست ؟ ... چیزی بجز صبر ماندهاست؟ آه برگرد برگرد آقا عشق می میرد از دوری تو استخوانهای امّید گاهی درد میگیرد از دوری تو ای رسول طلوع سپیده ای نوید رهایی کجایی هان برایت دلم تنگ تنگ است زودتر کاش آقا بیایی هستی و نیستم باتو بی تو گرچه گم کردهام منزلت را خود بگو ماه من من چگونه راضی از خویش سازم دلت را اللّهم عجّل لولیکَ الفرج
جمعهها

گاهی باران آنقدر نمیبارد که گلها به له له میافتند
گاهی آنقدر میبارد که سبزهها غرق میشوند
بارش باران به نگاه و گناه ما بسته است
گاهی از بردن لفظ « انسان » معذوریم ؛ در مورد کسانی که تمام عمرشان ـ به فرموده امام علی (علیه السلام) ـ بین کاهدان و آبریزگاه (توالت خودمان ! ) صرف میشود .
عالم و آدم به تفکر میخوانند و بعضی به چهار شاهی لذتشان دلبستهاند . خودمانیم خسته نمی شوند ؟! تحمل گنداب نفس برایشان سخت نیست . گاهی گداری یک حمامکی بکنند بدک نیستها !
و جمعه فرصت خوبیست آی آدمها ! برای آنکه دمی سر کنید بی غمها
نگاه خود را از توی زخم بردارید سپس بگیرید آن را به زیر مرحمها
اگر دلتان شکست ما را هم دعا کنید . یا حق

