داستان لاشخورها ... - شین مثل شعور
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

داستان لاشخورها ...

به نام خدا

 زمستان است

لاشخورها به امید بهار

در شوره زارها استخوان می کارند

ابرها

سردشان است

به هم فشرده‌اند

دستهایشان زیر بغل کِرِخ زده است

امّا بزور هم شده لبخند می زنند

در این صحرا

مسافرانی گم شده اند

آب کجاست ؟

سرها را که بالا بگیری

جز تعدادی لاشخور نخواهی دید

لاشخورهایی که

مسافران را

استخوانهای پیچیده در گوشت می بینند

و دوست دارند

مرگ دهان باز کند و آنها هرچه زودتر به استخوانهایشان برسند !

این صحرا هیچگاه تنها نیست

خارو خاشاکی که با پای طوفان

کویرهای مجاور را درنوردیده‌اند

در قلب این صحرا اطراق می کنند

انگار

در سایه ساری گریزان

زخم عمیق و موهومی از یک گنج چشمک می زند
و ...

بانوی آفتاب ... بانوی آب

شولایی از ابر

قامت زلالش را پوشانده

اینجا چشمها هرزه اند

چشم باد

چشم خار

چشم مسافران

و چشم لاشخورها ...

مخصوصاً لاشخورها که موهایشان .. آبروهایشان ریخته ...

 




تاریخ : سه شنبه 93/10/9 | 11:3 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

  • paper | سبزک | تبلیغات متنی