آذر 91 - شین مثل شعور
سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

طوفان استعاره

 

بسم ربّ الحسین ( علیه السلام ) 

قصة شور و شتاب

 

عکس در حال بارگذاری است. لطفا چند لحظه صبر کنید.

بیهوده نیست قصة شور و شتابتان

در عشق کرده است خدا انتخابتان

آقا ! غروب جلوه‎ای از غربت شماست

دُرد شفق چکیده ز جام شرابتان

اصلاً عجیب نیست که خورشید مایل است

تا تشنه لب شهید شود در رکابتان

ای مشکهای تشنه ، شما را قسم به عشق

چیزی هنوز مانده ـ بگویید ـ از آبتان !؟

لب تشنه بر نمی گردد اصغر شما

معلوم بود این خبر از اضطرابتان ...

بر تارهای گیسوی خود چنگ می زند

در زخم جاری است نگاه ربابتان

ای خیمه ها که شاهد این عشق بوده‌اید

حق است اگر بسوزد تیر و طنابتان

ای تیرهای بی سر و پای سه شعبه ، حیف

از آسمان و از پرهای عقابتان

شمشیرهای تشنه ! در این آخرین نبرد

گم کرده‌اید خود را در پیچ و تابتان ؟!

اینسان که سایه های شما آه می‎کشند

خورشید هم مگر که ببیند به خوابتان

مانند غنچه ها تنتان چاک چاک شد

شاید مگر بهار کند انتخابتان

طوفان استعاره و اعجاز رد العجز

شد آفتاب محو غزلهای نابتان

شرمنده می‎شود مرگ از دیدن شما

عالی در آمده‎است حساب و کتابتان !

بیهوده نیست قصة شور و شتابتان

در عشق کرده است خدا انتخابتان




تاریخ : چهارشنبه 91/9/8 | 7:51 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

چند تصویر از کربلا

بسم الله الرّحمن الرّحیم

چند تصویر از کربلا :

پوستر امام حسین علیه السلام 13

ذوالجناح

اگرچه یال او در خون نشسته است

اگرچه تشنه و غمگین و خسته است

چنان در خاک و خون می تازد این اسب

که دست باد را از پشت بسته است !

 

رقیه ( سلام الله علیها )

نگاهی شد خراب یک خرابه

شبی آشفت خواب یک خرابه

میان دستهای کوچک عشق

سری شد آفتاب یک خرابه

 

زینب ( سلام الله علیها ) به امام حسین ( علیه السلام )

مرا پروانه‌ها گر می‌شناسند

تو را گلهای پرپر می‌شناسند

تو آنسان آشنا هستی که حتی

تو را از عشق بهتر می‌شناسند!

 

اباالفضل العباس ( علیه السلام ) به امام حسین ( علیه السلام )

من معتکف گوشه لبخند توأم

عمریست که چون نسیم در بند توأم

ای خون خدا به دستهایم سوگند

پابند تو پابند تو پابند توأم




تاریخ : سه شنبه 91/9/7 | 6:45 صبح | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

غزلِ نیزه

 

بسم ربّ الحسین

نیزه

خورشید جلوه کرد سرِ نیزه

ناگاه داغ شد خبرِ نیزه

آغوش باز کرد گلویی سرخ

بر بوسه‌های گرم سرِ نیزه

کم مانده بود در زیر این بار

یکباره بشکند کمرِ نیزه !

در چشمهای آبی سر حتّی

انگار مانده بود اثرِ نیزه

حسی غریب از خشمی خونین

افتاده بود در گذرِ نیزه

یک سر در آن میانه همه دیدند

کرده است خویش را سپرِ نیزه !

قبل از غروب سوخته بود انگار

از سوز شرم بیشترِ نیزه

 




تاریخ : دوشنبه 91/9/6 | 1:50 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

غزل خنجر !!

 

بسم ربّ الحسین ( علیه السلام)

 

 

تقدیم به لحظات آخر امام حسین ( علیه السلام ) ( به امید اینکه خداوند ما را از عزاداران واقعی ایشان محسوب بفرماید )

داستان خنجر

از حال خود نداشت خبر، خنجر

آمد به دستبوسیِ سر ، خنجر

وقتی برید حلق پسر را تیر

افتاد بر گلوی پدر ، خنجر !

می‌مرد انتظار ، بر این رگها

خود را نمی کشید اگر خنجر

بر خود نهیب زد : اسمائیل است

بر این گلو ندارد اثر ، خنجر

بشتاب ، آبرویت را لطفاً

با دست خویش بیش مبر ، خنجر!!

انّا اعطیناک الکوثر را خواند ...

صلّ لربّکَ وانحر ... خنجر !!

خود را عقب کشید ، خدایا ، نه !!

تاب وتوان نداشت دگر ، خنجر

چیزی شبیه آه خدا چون سیل

انگار موج می زد بر خنجر

از چشمهای خود اکنون می ریخت

همراه اشک ، خون جگر ، خنجر

 شک نیست حال فرصت اگر می یافت

می زد به قلب خود خنجر ، خنجر !!

( دوستان دقت بفرمایند شاعر به خاطر مضمون گاهی بی اختیار شده ! ؛ باید این بیتها را طوری بخوانند که وزن به هم نخورد )

 




تاریخ : شنبه 91/9/4 | 1:35 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

ساقی تشنه

سم ربّ الحسین ( علیه السّلام )

این غزل تقدیم به اباعبدالله الحسین است به خاطر برادر باوفایش ابالفضل العبّاس ؛ بابَ الحسین ( علیهما السلام )

 

دستی که حال و روزش یک ادعا نبود

پایی که آه دیگر انگار پا نبود

چشمی که تیر را در آغوش می فشرد

امَا هنوز این همة ماجرا نبود

فرقی نمی کند که سپر داشت یا نداشت

یا عکس شیر بر علمش بود یا نبود

دریای خون گرفته ای از اسب و نیزه را

انگار هیچکس بجز او ناخدا نبود

دندان خشم بر بند مشک می فشرد

باید رسید ... راهی تا خیمه ها نبود

این آب بود یا خون چشمهای او ؟!

بر خود نهیب زد جای اعتنا نبود

می آمد و هنوز به تن بوی آب داشت

آری چو مشک زخمی خود بی وفا نبود

...

سم می شکافت بر خاکی لاله گون شده

اسبی که گریه اش دیگر بی صدا نبود !

آنروز عصر حتی انگار باد نیز

با یال خون گرفته او آشنا نبود

...

سر می برید اکنون خورشید را غروب

ایکاش این دلاور دستش جدا نبود




تاریخ : جمعه 91/9/3 | 11:23 صبح | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

داستان مرد

به نام خداوند شهیدان

تقدیم به امام حسین ( علیه السلام ) به خاطر غنچه پرپر شده اش علی اصغر ( علیه السلام )

آسمان شکافت در مسیر تیر ؛ بوی خون گرفت دیدگان مرد

بغض پاره شد در گلوی طفل ؛ آب جان سپرد بر زبان مرد

دست غنچه ای چند ماهه را گردنی غریب دور خود گرفت

بوسه های گرم - گرچه تشنه بود - تند تند ریخت از لبان مرد

آخرین امید بال بال زد ؛ آخرین نگاه زیر ابر ماند

آن غروب تلخ شب نیامده ، بی ستاره شد آسمان مرد

رقص گرگها ... یک غزال سبز ... بزم نیزه بود دشت سوخته

گاه مرد شد میزبان زخم ؛ گاه زخم شد میهمان مرد !!

اسب خسته ای بی سوار شد زیر یک هجوم چند خیمه سوخت

ایستاده بود پابرهنه باد ؛ در مقابل کودکان مرد

خاک ناله کرد ، آسمان گریست ؛ دست تیغها خون گرفته بود

آخر همین لحظه های سرخ ؛ تازه شد شروع داستان مرد


 




تاریخ : چهارشنبه 91/9/1 | 3:55 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

  • paper | سبزک | تبلیغات متنی