السلام علیک یا اخا الحسین ( علیکما السلام )
یا ابالفضل العباس ای آسمان چاک چاک بر زمین مانده :

آسمان چاک چاک
مانده است آسمان چاک چاک بر زمین
ریشه کرده خاک در یک حضور دلنشین
: عاشقی زیاد هم سخت نیست ؛ میروی
خویش را به شعلههای عشق می زنی ، همین !!
پیکر عزیز من اندکی درنگ کن
تن مده به خاک خون ؛ دل مکن ز روی زین
تیغهای تشنه را عشق آب داده است
باز از تمام دشت زخم میچکد ببین !
چند لحظه بیشتر ـ آفرین ـ نمانده است
صبر اندکی کنید دستهای نازنین
چشمهای ناشکیب تا خود خدا به پیش
غمزهای نشسته است عاشقانه در کمین
بر عروج یک سوار ریختن گرفته است
از لب فرشته ها بوسههای آتشین
حال زیر ردّی از نعلکوب یک عروج
مانده است آسمان چاک چاک بر زمین
سماع خونین
ای مشت ای کام تشنه کافیست عذر و بهانه
یک پیچ مانده ست تنها تا فتح این رودخانه
گیرم که گیراست این آب پس کوه صبر شما کو ؟!
ای باد بر پیکر من باید شوی تازیانه
ای آب با آبرویم بازی مکن دست بردار !!
من حال شوخی ندارم این خط و این هم نشانه !!
: من ـ آی ! ـ بیمی ندارم از تیغتان . پس کجا رفت
مرگی که تا رود با من می تاخت شانه به شانه
آتشفشانی چو من را حاجت به خوود و زره نیست
بگذار تا سینهام را هر کس بگیرد نشانه
هرچند آئینه وقتی عریان شود تیرها نیز
بیچارهها میکنند از شرم و خجالت کمانه !!
انگار با عشق باید این دستها را محک زد
از خاک خونین این کتف بالی زند تا جوانه
من چشم بندی نکردم ! امّا مگر می تواند
در آبی آسمان هم تیری کند آشیانه ؟!
بزم سماعی چنین را دیگر کجا میتوان یافت
باید برقصم تمام این دشت را این میانه
التماس دعا از همه خوانندگان

این غزل تقدیم شد به امام حسین ( علیه السلام ) به خاطر برادر رشیدش حضرت عباس ( علیه السلام )
ساقی تشنه
دستی که حال و روزش یک ادعا نبود
پایی که ـ آه ـ دیگر انگار پا نبود
چشمی که تیر را در آغوش میفشرد
امّا هنوز این همة ماجرا نبود
فرقی نمیکند که سپر داشت یا نداشت
یا عکس شیر بر علَمش بود یا نبود
دریای خون گرفتهای از اسب و نیزه را
انگار هیچکس بجز او ناخدا نبود
دندان خشم بر بند مشک میفشرد
باید رسید راهی تا خیمهها نبود
این آب بود یا خون چشمهای او
بر خود نهیب زد جای اعتنا نبود
میآمد و هنوز به تن بوی آب داشت
آری چو مشک زخمی خود بی وفا نبود
سُم میشکافت بر خاکی لالهگون شده
اسبی که گریهاش دیگر بیصدا نبود
آنروز عصر حتی انگار باد نیز
با یال خون گرفته او آشنا نبود
سر میبرید اکنون خورشید را غروب
ای کاش این دلاور دستش جدا نبود
زین العابدین آذر ارجمند

