سلام بر ولی نعمت من و همهی شیعیان در این سرزمین که قبله دومش مشهد است . رضای او ، رضای خداست او که دری از درهای بهشت است . این ناقابل به عشق او سروده شده است و صد البته مرحمت خود اوست :
ای آسمان هشتم ! حالی به ما بده
لطفی بکن به بال و پر ما رضا بده
ما را کبوتر حرم خویش فرض کن
کتفی بگیر از ما ، بالی به ما بده
باشد ! قبول ! حق داری ضامن غزل
ما نیستیم لایق امّا شما بده
ای شمع سبز پوش ، در این شب گرفتگی
درسی به نام عشق به پروانه ها بده
ای نام روشن تو در آفاق منتشر
درکی به هر پرنده ز نور و صدا بده
بین من و تو پنجره ای باز حایل است
فولاد چشمهای مرا هم جلا بده
یک جرعه کربلا ! به من این خواهش مرا
آقا ! تو را به عشق ، تو را به خدا ، بده !
تو با نگاه خود صله دادی به ابرها
اکنون در اشکشان سر و رویی صفا بده !
گاهی که توفیق مییابم و به خاکبوسی آستان مقدسش میروم این رباعی را بر زبان جاری میکنم که
ابریست دلم که رو به ماه آوردهاست
رو سوی تو با روی سیاه آوردهاست
ای ضامن عشق ! ضامن آهو ! آه
گرگی به نگاهتان پناه آوردهاست
اللهّم صلّ علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم
به نام خدا
ما را امید و عشق به میخانه ، بود و هست
ساقی اگرچه با ما بیگانه بود و هست
ما را ز شادکامی این گوشة خراب
تنها امید یک دو سه پیمانه بود و هست !
شکر خدا که رابطه بین ما و غم
با لطف جام باده صمیمانه بود و هست
ضحّاک دیگریست بت نازنین ما
زان گیسوان که او را بر شانه بد و هست
فرقی نکردهایم من و آن سیاه دل
من در نماز و او بُت این خانه بود و هست
در دام چشمهای مه آلود و مست او
انصاف میدهم که دو صد دانه بود و هست
این شمع نیمه سوخته را در شب وصال
پروای کامجویی پروانه بود و هست
« عابد » ز سنگ خودن ما دل غمین مباش
این شهر پر ز عاقل و دیوانه بود و هست
چند جمله همینطوری از من
به یارو گفتند بالاخره جنگل رو دیدی ؟
گفت آنقدر درخت بود نتوانستم جنگل رو ببینم !!
کار بعضی از ماها همینطوریه آنقدر به وسایل دقت می کنیم که هدف را نمی بینیم .آنقدر خلاقیّت به خرج می دیم که از آنطرف بام میافتیم پایین .
سهراب : هیچکس زاغچهای را سر یک مزرعه جدّی نگرفت !
من : هیچکس را سر یک مزرعه جدی نگرفت زاغچهای !!
فردوسی : چو شد روز رستم بپوشید گبر نگهبان تن کرد بر گبر ببر
بعضی : من آنم که رستم بود پهلوان !!
تعریف خلاقیّت : خلاقیّت آن است که جایی باشی که عقل جن به آن نمی رسد و کاری کنی که شاخ غول بشکند و انگیزه منگیزهات هم برای پول و پله نباشد !! ( چی فرمودین ؟! ... تیمارستان !؟ نه بابا ! ... هیچستان ! )
دعای برخی : خدایا ما تا نمردیم ما را از دنیای فانی بیرون مبر !!
همه دیوانهها خلّاق نیستند همه خلّاقها هم دیوانه نیستند ! زنجیر به دست دیوانهها می بندند تا با خلّاقیتشان راهی برای گشودن آن پیدا کنند و معلوم شود کدام دیوانه خلّاق است . دو دوتا : یکشنبه !!
بسم الله الرّحمن الرّحیم
دو تا کار نیمه تمام که بیات شده برای اهل خودش : ـ اگر نظری دارید خوشحال میشوم ـ
دارم به حال زار خودم گریه می کنم
میایستم کنار خودم گریه میکنم
برگرد ! ... ـ با خودم هستم ! ـ آی من ! ... ببین :
دارم در انتظار خودم گریه میکنم
در زاد روز هر غزل عاشقانهام
گل می کنم نثار خودم ، گریه میکنم
پروانهها به اشک شماها نیاز نیست
من خویش بر مزار خودم گریه میکنم
من آن پلنگ وحشی مغرور زخمیم
که بر سر شکار خودم گریه میکنم !!

یوسف اگرچه گم شده من فکر میکنم
در آرزوی پیرهنی گریه میکنی
شاید برای اینکه ببینی چه می کنم
بی آنکه هق هقی بزنی گریه میکنی
آواز خواندنت را هرگز ندیدهام
شاید ببینمت دهنی گریه میکنی !
سهراب شعر من شدهای ، نوش جان من
بی مرگ من ! که بر کفنی گریه میکنی
شاید از اینکه پیش توام خنده میزنم
شاید از اینکه شمع منی گریه میکنی
ای کوه ! چشمه چشمه شدی اشک و ریختی
مردی و مثل پیرزنی گریه میکنی !!
سلام
وزن ( دوری ) شعرت « فاعلاتن مفاعلن فعلن » ( یا فَعَلن ) است ( آه بابای خوب قصه چرا ... )
در مصراعها زیر وزن به « فاعلن مفاعلن فعلن » تقلیل می یابد یعنی یک هجای بزرگ کم است : من پس از آوردن آن مصرع ، با اضافه کردن یک هجا ، درست شده اش را نیز میآورم . میتوانی کل مصرع را با طبع خودت و آنگونه که می خواهی تغییر بدهی :
« زودتر تو را خدا دکتر » را اینگونه بخوان : زودتر فَع تو را خدا دکتر ( در این مصرع به اندازه یک « فع » وزن کم است . میتوانستی بگویی : « زودتر ـ هان ـ تو را خدا دکتر » .
درد خندهاش مرا میکشت : درد گلخندهاش مرا می کشت ( هجای کم را با گل پر کزدم ! )
خیره به در مطب مانده : خیره به فع در مطب مانده ! فع را کم دارد ! ( خیره به دکتر و مطب مانده ! )
حسرت تبسمت اینجا : حسرت فع تبسمت اینجا ! : حسرت خنده کردن آن مرد ...
ابر پارة دلم ، تا ماه ... ابر صدپاره دلم تا ماه ...
در ضمن : « ذکر میگفت سرفه هایش را » قشنگ تر است
به نگاهت نمیرسم آخر ... قشنگ تر است ( داشتن کلمه آخر ایهام زیبایی خواهد داشت ) و نگات درست نیست .
راهروها فَ میدوم سمتت ( یک هجای کوچک کم دارد ) البته من آواره ... هم مصرع ضعیفی است ( میتوانم برایت درست کنم امّا شعر مال تو است مال من نیست !! )
راه رو را که می دوم سمتت – حتم دارم که در به در شده ام ( در به در شدن یعنی آواره شدن در ضمن در اتاقهای زیادی را پشت سر گذاشته ای )
اگر پیامتان را عمومی بگذارید راحت تر می شود به آن پاسخ گفت
اگر سئوال دیگری دارید شماره تماس من 09113446952 است
موفق باشید !
بسم الله النور
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی

تسلیت باد شهادت آسمان هشتم
این غزل وقف لبخند امام رضا ( علیه السلام ) :
ای آسمان هشتم ! حالی به ما بده
لطفی بکن به بال و پر ما رضا بده
ما را کبوتر حرم خویش فرض کن
کتفی بگیر از ما ، بالی به ما بده
باشد ! قبول ! حق داری ضامن غزل
ما نیستیم لایق امّا شما بده
ای شمع سبز پوش ، در این شب گرفتگی
درسی به نام عشق به پروانه ها بده
ای نام روشن تو در آفاق منتشر
درکی به هر پرنده ز نور و صدا بده
بین من و تو پنجره ای باز حایل است
فولاد چشمهای مرا هم جلا بده
یک جرعه کربلا ! به من این خواهش مرا
آقا ! تو را به عشق ، تو را به خدا ، بده !
تو با نگاه خود صله دادی به ابرها
اکنون در اشکشان سر و رویی صفا بده !
*****
رباعی :
ابریست دلم که رو به ماه آوردهاست
رو سوی تو با روی سیاه آورده است
ای ضامن عشق ! ضامن آهو ! آه
گرگی به نگاهتان پناه آورده است
آقای مهربان ، امام رئوف !
دلم ... دلم را به تو سپردم ... می دانم که تو مهمانانت را ـ هرچند نمک نشناس باشند ـ میزبانی می کنی . فدای کبوتران حرمت .
به نام خداوند شهیدان
این نیمچه غزل هم تقدیم به سردار بزرگ گیلان املاکی است :
![]()
رفتی به بزم آینه هایی نسوخته
جا مانده است از تو صدایی نسوخته
ای لاله! ای شقایق ! ... پیدا نمی شود
بر پیکر رشید تو جایی نسوخته
پرواز ، سبز و آبی و پروانه، سرخ و زرد
: دروازه ای به سوی فضایی نسوخته
تصویرِ یک مکعب و یک مشت استخوان
همراه چند پاره از آیینه سوخته!!
در شعله های یاس، امیدم به رویشت
باور کن، آی عشق! - کجایی - نسوخته
در نقطه عروج تو و همرهان تو
تنها به دست آمده پایی نسوخته
هر چند آسمان هم آتش گرفته است
پرهای مرغهای هوایی نسوخته
گفتی که رسم آمدن عاشقانه نیست
از سرزمین عشق بیایی نسوخته
السلام علیک یا اخا الحسین ( علیکما السلام )
یا ابالفضل العباس ای آسمان چاک چاک بر زمین مانده :

آسمان چاک چاک
مانده است آسمان چاک چاک بر زمین
ریشه کرده خاک در یک حضور دلنشین
: عاشقی زیاد هم سخت نیست ؛ میروی
خویش را به شعلههای عشق می زنی ، همین !!
پیکر عزیز من اندکی درنگ کن
تن مده به خاک خون ؛ دل مکن ز روی زین
تیغهای تشنه را عشق آب داده است
باز از تمام دشت زخم میچکد ببین !
چند لحظه بیشتر ـ آفرین ـ نمانده است
صبر اندکی کنید دستهای نازنین
چشمهای ناشکیب تا خود خدا به پیش
غمزهای نشسته است عاشقانه در کمین
بر عروج یک سوار ریختن گرفته است
از لب فرشته ها بوسههای آتشین
حال زیر ردّی از نعلکوب یک عروج
مانده است آسمان چاک چاک بر زمین
سماع خونین
ای مشت ای کام تشنه کافیست عذر و بهانه
یک پیچ مانده ست تنها تا فتح این رودخانه
گیرم که گیراست این آب پس کوه صبر شما کو ؟!
ای باد بر پیکر من باید شوی تازیانه
ای آب با آبرویم بازی مکن دست بردار !!
من حال شوخی ندارم این خط و این هم نشانه !!
: من ـ آی ! ـ بیمی ندارم از تیغتان . پس کجا رفت
مرگی که تا رود با من می تاخت شانه به شانه
آتشفشانی چو من را حاجت به خوود و زره نیست
بگذار تا سینهام را هر کس بگیرد نشانه
هرچند آئینه وقتی عریان شود تیرها نیز
بیچارهها میکنند از شرم و خجالت کمانه !!
انگار با عشق باید این دستها را محک زد
از خاک خونین این کتف بالی زند تا جوانه
من چشم بندی نکردم ! امّا مگر می تواند
در آبی آسمان هم تیری کند آشیانه ؟!
بزم سماعی چنین را دیگر کجا میتوان یافت
باید برقصم تمام این دشت را این میانه
التماس دعا از همه خوانندگان

