به نام خداوند لوح و قلم

این شعر جدید نیست امَا به عشق آنان که معلمم بودند میگذارم :
صفای معلَم
سپیده جلوه ای از پاکی و صفای معلّم
بهار ، گوشه ای از سبزی صدای معلّم
گرفته است تنم باز بوی سبز شکفتن
پریدهاست دلم باز در هوای معلّم
ببین چگونه فلک خم نموده قامت خود را
که بوسه ای بستاند ز دستهای معلّم
تحمل قفس سینه کار آسانی نیست
شده است تنگ دلم آنچنان برای معلّم
ندای روشن « اقرأ و ربّکَ الاکرم » شد
تغزّلی که خدا کرده در ثنای معلّم
غبار راه محبّت نشسته بر سر و رویش
کلاس درس گواه است بر وفای معلّم
شبیه قلّه قافی که دست یافتنی نیست
نشسته البرزِ عشق زیر پای معلّم
کم است اگر روزی صد هزار بار بگویم
که جان فدای معلم که جان فدای معلّم
قسم به عشق ، به تیغ قلم به خون مرکب
بوَد رضای خداوند در رضای معلّم
پر از می است در اردیبهشت جام حریفان
میان میکده خالی مباد جای معلّم
بسم ربّ الشهداء و الصّدیقین
این شعر قسمتی از یک چهارپاره است که به عشق بسیجیان حقیقی ، مخصوصا سردار بزرگ اسلام حسین املاکی سروده شده . اویی که رهبر فرزانه انقلاب در بارهاش فرمود : « قهرمان یعنی این ! »
![]()
بگذریم از عدهای از جنگ برگشته ! که با عملکردشان نشان دادند که در همنشینی با شهدا هم شهدا را نشناختند ... بگذریم !
(تقدیم به همه کسانی که خاموش نمینشینند !! )
من به پاهای خویش شک دارم ارتفاعم چقدر پست شده ست
سایهام را بگو ! که می لرزد مثل دیوانهای که مست شده ست
من نمیدانم این چه تقدیریست اینچنین در به در نبودم من
فکر من سوخته ست ؛ از باران اینهمه بی خبر نبودم من
شدهام شاعر عروسکها واژههایم چقدر مشکوکند
اثری دیگر از نگاهم نیست استخوانهای بودنم پوکند
چنتهام خالی است و توپم پر ! مثل یک چاله مچاله شده
به حسابم چقدر بی دردی آه این روزها حواله شده
پیش پروانه مثل شمعی که شده شرمنده از زبانة خود
مدتی میشود که مشکوکم به غزلهای عاشقانه خود
مدّتی می شود که من دیگر از خودم ، از شما نمیترسم
از شما ؟! از خدا که پنهان نیست به خدا از خدا نمی ترسم !!
کاش از جبهه بر نمیگشتند ساک و چفیه ، پلاک و پوتینم
پای اندیشهام قلم شده است آه این روزها چه سنگینم
کاش باز از شلمچه میآمد آب و آئینهای ، غمی ... چیزی !
عقربی ، سنگری ... چه میدانم !! سوز گرما ، نسیم پائیزی
شانهام درد می کند ، افسوس بالهایم چه زود افتادند
پیله کردند خارها بر من در من آویختند و گل دادند
از لب هر شهید می ریزند واژههایی که لالهگون شدهاند
عشق دشتیست سرخ ، لبریز از لالههایی که واژگون شدهاند
یاد آن روزهای سبز به خیر عشق را غرفه غرفه می کردند
میرسیدند بی رمق از خط تانکهایی که سرفه می کردند
نخلهایی که منتظر بودند مثل یک مشق سبز خط بخورند
یا خیالی نبود ، ترکش و تیر از چپ از راست از وسط بخورند
نخلهایی که تاب برمیداشت مخشان ، باز خنده میکردند
میزدند از فشار موج آرام زیر آواز ، خنده میکردند
نخلهایی که عامل اعصاب چیزی از ذهنشان به جا نگذاشت
روی قانون عشقشان امّا تیغ ، یک لحظه نیز پا نگذاشت ...
بقیه طلبتان . یا حق
سلام بر ولی نعمت من و همهی شیعیان در این سرزمین که قبله دومش مشهد است . رضای او ، رضای خداست او که دری از درهای بهشت است . این ناقابل به عشق او سروده شده است و صد البته مرحمت خود اوست :
ای آسمان هشتم ! حالی به ما بده
لطفی بکن به بال و پر ما رضا بده
ما را کبوتر حرم خویش فرض کن
کتفی بگیر از ما ، بالی به ما بده
باشد ! قبول ! حق داری ضامن غزل
ما نیستیم لایق امّا شما بده
ای شمع سبز پوش ، در این شب گرفتگی
درسی به نام عشق به پروانه ها بده
ای نام روشن تو در آفاق منتشر
درکی به هر پرنده ز نور و صدا بده
بین من و تو پنجره ای باز حایل است
فولاد چشمهای مرا هم جلا بده
یک جرعه کربلا ! به من این خواهش مرا
آقا ! تو را به عشق ، تو را به خدا ، بده !
تو با نگاه خود صله دادی به ابرها
اکنون در اشکشان سر و رویی صفا بده !
گاهی که توفیق مییابم و به خاکبوسی آستان مقدسش میروم این رباعی را بر زبان جاری میکنم که
ابریست دلم که رو به ماه آوردهاست
رو سوی تو با روی سیاه آوردهاست
ای ضامن عشق ! ضامن آهو ! آه
گرگی به نگاهتان پناه آوردهاست
اللهّم صلّ علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم
به نام خدا
ما را امید و عشق به میخانه ، بود و هست
ساقی اگرچه با ما بیگانه بود و هست
ما را ز شادکامی این گوشة خراب
تنها امید یک دو سه پیمانه بود و هست !
شکر خدا که رابطه بین ما و غم
با لطف جام باده صمیمانه بود و هست
ضحّاک دیگریست بت نازنین ما
زان گیسوان که او را بر شانه بد و هست
فرقی نکردهایم من و آن سیاه دل
من در نماز و او بُت این خانه بود و هست
در دام چشمهای مه آلود و مست او
انصاف میدهم که دو صد دانه بود و هست
این شمع نیمه سوخته را در شب وصال
پروای کامجویی پروانه بود و هست
« عابد » ز سنگ خودن ما دل غمین مباش
این شهر پر ز عاقل و دیوانه بود و هست
چند جمله همینطوری از من
به یارو گفتند بالاخره جنگل رو دیدی ؟
گفت آنقدر درخت بود نتوانستم جنگل رو ببینم !!
کار بعضی از ماها همینطوریه آنقدر به وسایل دقت می کنیم که هدف را نمی بینیم .آنقدر خلاقیّت به خرج می دیم که از آنطرف بام میافتیم پایین .
سهراب : هیچکس زاغچهای را سر یک مزرعه جدّی نگرفت !
من : هیچکس را سر یک مزرعه جدی نگرفت زاغچهای !!
فردوسی : چو شد روز رستم بپوشید گبر نگهبان تن کرد بر گبر ببر
بعضی : من آنم که رستم بود پهلوان !!
تعریف خلاقیّت : خلاقیّت آن است که جایی باشی که عقل جن به آن نمی رسد و کاری کنی که شاخ غول بشکند و انگیزه منگیزهات هم برای پول و پله نباشد !! ( چی فرمودین ؟! ... تیمارستان !؟ نه بابا ! ... هیچستان ! )
دعای برخی : خدایا ما تا نمردیم ما را از دنیای فانی بیرون مبر !!
همه دیوانهها خلّاق نیستند همه خلّاقها هم دیوانه نیستند ! زنجیر به دست دیوانهها می بندند تا با خلّاقیتشان راهی برای گشودن آن پیدا کنند و معلوم شود کدام دیوانه خلّاق است . دو دوتا : یکشنبه !!
بسم الله الرّحمن الرّحیم
دو تا کار نیمه تمام که بیات شده برای اهل خودش : ـ اگر نظری دارید خوشحال میشوم ـ
دارم به حال زار خودم گریه می کنم
میایستم کنار خودم گریه میکنم
برگرد ! ... ـ با خودم هستم ! ـ آی من ! ... ببین :
دارم در انتظار خودم گریه میکنم
در زاد روز هر غزل عاشقانهام
گل می کنم نثار خودم ، گریه میکنم
پروانهها به اشک شماها نیاز نیست
من خویش بر مزار خودم گریه میکنم
من آن پلنگ وحشی مغرور زخمیم
که بر سر شکار خودم گریه میکنم !!

یوسف اگرچه گم شده من فکر میکنم
در آرزوی پیرهنی گریه میکنی
شاید برای اینکه ببینی چه می کنم
بی آنکه هق هقی بزنی گریه میکنی
آواز خواندنت را هرگز ندیدهام
شاید ببینمت دهنی گریه میکنی !
سهراب شعر من شدهای ، نوش جان من
بی مرگ من ! که بر کفنی گریه میکنی
شاید از اینکه پیش توام خنده میزنم
شاید از اینکه شمع منی گریه میکنی
ای کوه ! چشمه چشمه شدی اشک و ریختی
مردی و مثل پیرزنی گریه میکنی !!
سلامٌ قولاً مِن ربّ رحیم

تو ای که نیست شبیه تو هیچکس ! برگرد
تو را به عشق که افتاده از نفس ، برگرد !
برای آنکه نیایی و شب سحر نشود
خود آگهی که دلیلی نمانده پس برگرد
نوید وصل تو را داده ام به دل باز آی
نگاه سبز تو را کرده ام هوس ! برگرد
بهار ! حال که ما را نمی کنند آزاد
تو لطف کن به حوالی این قفس برگرد
بعضی در اشعارشان از او می خواهند نیاید ! در حالیکه : آنان که بدند و بدبین ، شعارهای به ظاهر شبیه شعور می دهند . باید دعا کنیم برگردد .
یک غزل قدیمی از خودم
اگر اهل نظرهستید نظر بدهید !!
مال تو
من میروم ای بت نمرود مال تو !
آتش به جان خسته من ، دود مال تو
آه این تبر که تیشه اش عمری به دست من
در حسرت نگاه تو فرسود مال تو
تو هرچه دیدهای ز غمم رنج مال من
من هرچه کردهام ز غمت سود ، مال تو !
در تنگ عشق تا نفسی می توان کشید
ای بستر هوس ، بدن رود مال تو
در سوگ خویش خاطرهات هرچه داغ بود
بر من کرم نموده و فرمود مال تو !!
ناقابل است هدیه من ، آه ماه من
این چشمهای مست مه آلود مال تو
من بی کرانه ای را ترجیح میدهم
این لحظههای ساده محدود مال تو
این غزل مال بیش ااز 15 سال پیش است

