به نام خداوند پروانه ها
![]()
آقای من
خدا نخواست بدون تو سر کنم خود را
و مثل آینه ای در بدر کنم خود را
کجا بسوی تو باران زخم می بارد
که من چو تیغ برایت سپر کنم خود را
اگر تو را راضی می کند ؛ اشاره کنی
از اینکه هستم دیوانه تر کنم خود را
خداوندا در فرج امام زمان ( عج الله فرجه ) تعجیل کن و ما را از عاشقانش محسوب نما نا این ابیات در مورد ما به عنوان یک ادعا نباشد . آمین

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم و نحن نرغب عبیدک التائقون الی ولیک المذکر و نبیک......
بارالها ما بندگان ناتوان توئیم که به ولی تو که تو را و پیامبرت را به یاد میآورد پناهنده و مشتاقیم....
ماهی های آزاد، انگار فهمیده اند که همیشه برخلاف جهت آب بر خلاف ماهی های دیگر باید شنا کرد.
فهمیده اند که دو مبارزه در پیش دارند یکی تلاش خستگی ناپذیر برای رسیدن و دیگری برخلاف عادت، بر خلاف آنچه همه میگویند و می بینند و می روند ،زیستن .
ماهیهای دیگر ، خواب مرداب میبینند ؛ اما ماهیان آزاد سرچشمه را میجویند و از سرچشمه آب خوردن را مشق می کنند.
شاید اگر ماهیان آزاد بال هم داشتند خلاف وزش باد، می پریدند. درک آزادی و رهائی، چیزی نیست که به هر کرم خاکی و یا زالوی خونخواری مرحمت شود.
آزادی و عدالت؛ دو کفه ترازوی زندگی پاک هستند
جز معدودی از انسانها که ماهیان آزاد زندگی اند ، باقی به نشخوار کردن دو دو تا چهار تای خویش مشغولند.
برای خیلی از ماهیان، ابعاد رودخانه فرقی با تفاوت ندارد و (آب) جریانیست برای اینکه آنان را به تنگنای ننگین هوسها و خواهشهایشان برساند.
و سلام بر او که در فراقش آفتاب سرد می تابد، کوهها این پا و آن پا می کنند و قله ها سر به زیر افکنده اند.
همه چیز برعکس شده است حتی خروس شیطان کبک می خواند و پیچکها تنها به عشق که میرسند، می پیچند.
نسیم از شهر شعور رخت بربسته است. هرچه می وزد باد است و طوفان.
اینجاست که خورشیدی لازم است تا از غرب به شرق بتابد. و کوههای یخ در اقیانوس ها، آرام روانه خواهند شد و ذوالفقار نفسی راحت خواهد کشید و لبخندش چشم ظلم و ظلمت را خواهد زد.
تنها چند جرعه اشتیاق لازم است و ماهیان آزاد که آب بر خلاف جهت زیستن آنان می رود!!
یا غیاث المستغیثین
دلم شور می زد مبادا نیائی!
مگر شب سحر می شود تا نیائی
مگر می شوم من در آتش بسوزم
تو اما برای تماشا نیائی
تو افتاده تر هستی ازاینکه یک شب
به میقات این بی سر و پا نیائی
تو پروانه باشی و یکبار حتی
به شاباش پیوند گلها نیائی
دروغ است این بر نمی آید از تو
بیائی و تا کلبه ما نیائی
گذشته است هر چند امروز و امشب
دلیلی ندارد که فردا نیائی
بگو خواهی آمد که امکان ندارد
بگوئی که می آیم اما نیائی
غم و عشق را با خود بیاور
غزل مرد یکبار تنها نیائی
چه خوب آمدی ای بهار صداقت
دلم شور می زد مبادا نیائی

