بسم ربَ الشهداء و الصَدیقین
عزیز ! چه عطر خوبی داری تو !
چه توفیقی دارم من ، همه بر مزار شهدا فاتحه میخوانند من بر خود شهدا !!
راستی ! از خبرهای اینطرف نپرسید که اوضاع خیلی خیط است . شما آرام بخوابید و کارتان نباشد اینجا چه خبر است . خودمان یک کاریش می کنیم !
اما خودمانیم ها ! اصلاً فکرش را می کردید اینهمه جای پا روی خونتان بگذارند ؟!
بقول بعضیها :
به ما شاید اینو میگید : شما چقد جان سختین ؛ بی خیالش امَا ؛ شما چقدر خوشبختین
اما چند بیتی جدی جدی برای شما :
هان این منم ! این بازمانده از سفر ، من !
بوی شهیدان باز هم پیچیده در من
آنانکه طفل عشق را از خون گرفتند
واللیل خوانان سبقت از مجنون گرفتند
عند ملیکٍ مقتدر ، یعنی شهیدند
هر آنچه را در عشق می بایست دیدند
آنانکه بچه بیدها را شرزه بادند
در بزم خون مستانه غرق ان یکادند
این تکسواران آبروی ایل هستند
دلداده موج پر جبریل هستند
از دشت خون برگشته اند این نازنینان
مست از شهادت گشته اند این نازنینان
اللهم الرزقنا الشهادة فی سبیلک
به نام خداوند شهیدان
این نیمچه غزل هم تقدیم به سردار بزرگ گیلان املاکی است :
![]()
رفتی به بزم آینه هایی نسوخته
جا مانده است از تو صدایی نسوخته
ای لاله! ای شقایق ! ... پیدا نمی شود
بر پیکر رشید تو جایی نسوخته
پرواز ، سبز و آبی و پروانه، سرخ و زرد
: دروازه ای به سوی فضایی نسوخته
تصویرِ یک مکعب و یک مشت استخوان
همراه چند پاره از آیینه سوخته!!
در شعله های یاس، امیدم به رویشت
باور کن، آی عشق! - کجایی - نسوخته
در نقطه عروج تو و همرهان تو
تنها به دست آمده پایی نسوخته
هر چند آسمان هم آتش گرفته است
پرهای مرغهای هوایی نسوخته
گفتی که رسم آمدن عاشقانه نیست
از سرزمین عشق بیایی نسوخته
بسم الله الرّحمن الرّحیم
سلام
سلامٌ قولاً مِن ربٍ رحیمٍ
به قول خودم : چطوری یا نه ؟!
ما که ... هی ! پُر کَمک نیستیم !!
وقتی نوجوانی باهوش بودی دوستت داشتم . قلباً دوستت داشتم . گاهی دلم برایت تنگ میشد . اگرچه می دانستم که در اصل این ، دل توست که برایم تنگ است . نمیدانم چرا امّا من همیشه خودم را آئینه میدانم ـ آئینه که نه ، شیشه ... میشه .... یا همچین چیزی !! ـ با خودم میگفتم چه چیزت مرا به سوی تو یا بهتر بگویم : تو را به سوی من میکشاند . همیشه وقتی از من دور بودی بیشتر مشتاقت بودم تا نزدیکم می شدی . البته تنها تو نبودی که این رابطه عاطفی را با من داشتی کسان دیگری هم بودند . الآن که یاد آن روزها ـ که فکر میکنم هیچگاه دیگر برنخواهند گشت ـ میافتم دلم میشکند . چشمهایم را میبندم ، خودم را ول می کنم و دستم در سیاهیها دنبال چیزی میگردد . نمی دانم امشب چه خبر است و یا چه اتفاقی می خواهد بیفتد چرا که تا الآن چند نفر سراغم را گرفته اند وابراز محبت کرده اند . یکی از اساتید برایم اس ام اس فرستاد که : گَرَم یاد آوری یا نه من از یادت نمیکاهم !! . یکی از رفقا هم فرستاده : ما نه آنیم که در بازی تکراری این چرخ فلک ؛ هر که از دیدهمان رفت ز خاطر ببریم . یکی هم گفته : ما که رفتیم ولی هنوز منتظر اس ام اس شمائیم . شما هم که تماس گرفته اید !! ... افوضُ امری الی الله ...
... ای مطرب داود دم
آتش بزن در رخت غم
بردار بانگ زیر و بم
هنگام سرخوانیسیت این
مست و پریشان توأم ... موقوف فرمان توأم ... اسحاق و قربان توأم ... هنگام قربانیست این !!
دارم این سرود سراج را گوش می کنم و برایت مینویسم .
« راز » !! همیشه رازیست . میان ما و محبتهایی که از « همه » به ما میرسد و ما لایقش نیستیم . ( کم مِن ثناء جمیلٍ لستُ اهلاً لهُ نشرته ) شاید اگر آدم ساده انگاری باشد فکر کند این به خاطر رابطه ما با محبوب حقیقی است که محبتها را به سوی ما جلب میکند ـ و همین فکر باعث عُجبش شود ـ امّا من آن آدم ساده انگار نیستم چرا که خودم را میشناسم و میدانم که کیم !! . یادم میآید آن دورها به تو سفارش کرده بودم هر شب یکی از دعاهای خمس عشر را بخوانی ـ نمیدانم چرا یکباره الآن یادم آمد ، حتماً حکمتی داشته ـ بگذریم
داشتم می گفتم ... تو وجود ظریف و مبهمی بودی که می دانستم جایی در آن دورها به من گره خورده ای . مانند مرواریدی در خلاب افتاده می دیدمت .
نمی گویم علیه السلام بودم و یا هستم امّا « رازی » بود که از آن سر در نمی آوردم و نمی آورم . میدانم چهارتا درس آنهم از آن درسهایی که اگر خودت آنها را میخواندی ـ به خاطر توانیهای ذاتیت ـ بلد میشدی و نیازی به معلم نداشتی ( مطالب قرآن دوم راهنمایی ) نمیتواند رشته محکمی شود که یکی را مشتاق دیگری کند . راستی خودت چقدر به این موضوع فکر کرده ای . به این رابطه ها . به این نگاه ها . اعتراف می کنم که بعضی چیزها را در تو ـ تویی که دوستت داشتم ـ نمی پسندیدم ! اینکه علاقمند به نماز جماعت نیستی و اینکه فکر میکردم به محبوبم ـ خامنه ای بزرگ ـ عشق نمی ورزی ولی واقعاً دعا میکردم تو ـ تویی که دوستت داشتم ـ اینگونه نباشی .
چندجا از خدا خواسته بودم اگر فلان کارم درست است و یا فکرم در فلان مورد غلط نیست نشانه ای برایم بفرستد که تو را میفرستاد ـ تویی که دوستت داشتم ـ
راستش را بخواهی اگر چیزی برایت گفتهام و یا برایت نوشتهام ـ که شاید ادعاهایی در آن بوده ـ ـ و یا احساس شود که ادعاهایی در آن است ـ فقط برای حسی بود که در من بود و آن دوست داشتن تو بود و اینکه بتوانم هدایتت کنم .
... بسم لله ای روح البقا
بسم لله ای شیرین لقا
بسم لله ای شمس و ضحی
بسم لله ای عین الیقین
... ( سراج هم تمام کرد !! )
راستی به قول فرخزاد :
ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی !!
راستی این حسی که در مورد این حقیر داشتی عین همین حس را در مورد چه کسی داشتی ( در همان سالها ، درزمان تحصیل ) آیا فکر می کنی مابین این حس و ترکیب صورت فرد رابطهای هست .
این غزل از این حقیر تقدیم به امام حسین ( علیه السلام ) شده است پیدا کردن ربط آن با
این حرفها بر عهده خودت :
مرا به سوی خودش میکشد صدای تو خورشید !
بگو چه سرّی جاریست از ورای تو خورشید !
بمان که قدری در سایهات قرار بگیرم
مرو که تنگ دلم میشود برای تو خورشید !
نگاه باغ چه شبها که خیس شبنم اشک است
به یاد تشنگی ظهر چشمهای تو ، خورشید !
هنوز دست و دلم بوی روشنای تو دارد
هنوز بال و پرم مانده در هوای تو خورشید !
کویر ، صبر ، دل کوه ، مهربانی باران
و بر کدام غزل نیست رد پای تو خورشید
و بر ستیغ کدام آسمان تو را بسرایم
چگونه شرح دهم من تو را برای تو خورشید
سحر تمام دلم را بسوی ماه گرفتم
نبودی ، امِّا خالی نبود جای تو خورشید
اگر الآن از من نصیحتی بخواهی خواهم گفت : تا می توانی در تصفیه نگاهت بکوش . ـ میکوشی ان شاء الله ولی بیشتر بکوش ـ و این کار بدون درک « فقر » ما به او ، بدون فهم فقر ذاتی ما به فضل او و « گرفتن » این موضوع که شیطان چقدر مجهز است و ما چقدر در مقابل او ناتوان ( البته اگر لطف خدا نباشد ) امکان نخواهد داشت . عزیز برادر دیگران را ول کن خودت را بچسب !! وقت کم است . باید کاری کرد . یاد شعری از فرخزاد افتادم در انتهای تصدیع خودم تکهای از آن را برایت می خوانم :
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکرماهیها نیست
کسی نمیخواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالیست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه میآید
حیاط خانه ی ما تنهاست ...
حامد عزیز
بدرود
دعا کن مرا
دعای تو خوب است
سعی کن همیشه آنی باشی که باید باشی . یا حق .
شهدای عزیز !! لطفاً آرام بخوابید ما بیداریم .
بسم الله الرحمن الرحیم . الحمد لله ربّ العالمین ...
عزیز ! چه عطر خوبی داری تو !
چه توفیقی دارم من ، همه بر مزار شهدا فاتحه میخوانند من بر خود شهدا!!
راستی ! از خبرهای اینطرف نپرسید که اوضاع خیلی خیط است . شما آرام بخوابید و کارتان نباشد اینجا چه خبر است . خودمان یک کاریش می کنیم .
اما خودمانیم ها ! اصلاً فکرش را می کردید اینهمه جای پا روی خونتان بگذارند ؟!
اما چند بیتی هم برای شماها :
هان این منم ! این بازمانده از سفر ، من ! بوی شهیدان باز هم پیچیده در من
آنانکه طفل عشق را از خون گرفتند واللیل خوانان سبقت از مجنون گرفتند
عند ملیکٍ مقتدر ، یعنی شهیدند هر آنچه را در عشق می بایست دیدند
آنانکه بچه بیدها را شرزه بادند در بزم خون مستانه غرق ان یکادند
این تکسواران آبروی ایل هستند دلداده موج پر جبریل هستند
از دشت خون برگشته اند این نازنینان مست از شهادت گشته اند این نازنینان
اللهم الرزقنا الشهاده فی سبیلک
اینان ز دام خاک غربت رسته بودند با آسمان عهد اخوت بسته بودند

