داستان : حبیبی حسین - شین مثل شعور
سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

داستان : حبیبی حسین

به نام خدا

خدا توفیق داد و در سال 82 که اولین انفجارات در کنار مضجع شریف امام حسین (علیه السلام ) رخ داد کربلا بودم : این داستان تقدیم به شهدای آن انفجار است :

تصاویر  پرکیفیت امام حسین علیه السلام 1

تقریباً هر سال بهانه ای برای عزای امام حسین ( علیه السلام ) داشت !

وقتی به دنیا آمد اسمش را گذاشتند عبدالحسین ؛ روزهای اول ، شیرش را در مجلس زنانه ! ( که با مادرش می رفت ! ) می خورد .

بیش از یک سال نداشت که در نقش علی اصغر ( علیه السلام ) در تعزیه ، بازی داده شد !!

سه سالش بود که نقش رقیه را بازی کرد !!

6 ساله بود که بابایش برایش زنجیر خرید

13 سالش که شد شروع کرد به مداحی ( اولین نوحه اش را برای قاسم ابن الحسن ( علیه السلام ) خواند )

در 18 سالگی که مداح قابلی شده بود رفت و طلبه شد ؛ سخنرانیهایش دل هر مخاطبی را می لرزاند و اشک مثل باران از چشمهایشان می ریخت.

ازدواج که کرد اسم بچه اولش را گذاشت عبدالله دومی دختر بود شد زینب !

به همسرش فاطمه فقط با لفظ « خانم من » خطاب می کرد .

صبح های عاشورا مراسم زیارت عاشورای کامله در خانه شان برگزار می کردند .

دلش برای کربلا پرمی کشید

خورد و .... رفت

شب عاشورا کربلا بود .

بعد از نماز صبح ، مثل همه عاشوراهای گذشته البته اینبار از نزدیک آنهم در کربلا ؛ زیارت عاشورای کامله خواند .

دم « حبیبی حسین و نِعمَ الحبیب » گرفته بود و اشک یک لحظه رهایش نمی کرد .

ساعت حوالی 9 صبح بود . گفت می روم و بعد از استراحت کوتاهی برمی گردم .

بیرون ، کنار خیابان متصل به حرم ابالفضل ( علیه السلام ) دکه ای بود که چایی نذری می داد .  کنارش رسید و یک استکان چای نوشید ؛ یک لحظه چیزی به خاطرش آمد ، برگشت و با خجالت ( از اینکه چایی نوشیده ) به حضرت ابالفضل ( علیه السلام ) سلام گفت : السلام علیک یا ابالفضل العباس . ناگهان تکه های او به هر سو پرکشید . چند ساعت بعد خبر انفجارات در صدا و سیما بود که همه را بهت زده کرد . مادرش داشت اخبار ساعت 14 را از تلویزیون نگاه می کرد ؛ خبر را که دید و شنید به حاج آقایش نگاهی ناامیدانه کرد و با ناله گفت : یا حسین !! ... عبدالحسین هم کربلا بود ... نکنه !؟ ...




تاریخ : دوشنبه 91/8/29 | 7:3 صبح | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

  • paper | سبزک | تبلیغات متنی