داستان مرد - شین مثل شعور
سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

داستان مرد

به نام خداوند شهیدان

تقدیم به امام حسین ( علیه السلام ) به خاطر غنچه پرپر شده اش علی اصغر ( علیه السلام )

آسمان شکافت در مسیر تیر ؛ بوی خون گرفت دیدگان مرد

بغض پاره شد در گلوی طفل ؛ آب جان سپرد بر زبان مرد

دست غنچه ای چند ماهه را گردنی غریب دور خود گرفت

بوسه های گرم - گرچه تشنه بود - تند تند ریخت از لبان مرد

آخرین امید بال بال زد ؛ آخرین نگاه زیر ابر ماند

آن غروب تلخ شب نیامده ، بی ستاره شد آسمان مرد

رقص گرگها ... یک غزال سبز ... بزم نیزه بود دشت سوخته

گاه مرد شد میزبان زخم ؛ گاه زخم شد میهمان مرد !!

اسب خسته ای بی سوار شد زیر یک هجوم چند خیمه سوخت

ایستاده بود پابرهنه باد ؛ در مقابل کودکان مرد

خاک ناله کرد ، آسمان گریست ؛ دست تیغها خون گرفته بود

آخر همین لحظه های سرخ ؛ تازه شد شروع داستان مرد


 




تاریخ : چهارشنبه 91/9/1 | 3:55 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

  • paper | سبزک | تبلیغات متنی