یک غزل غمگین - شین مثل شعور
سفارش تبلیغ
کمک به محرومان
کمک به محرومان

یک غزل غمگین

به نام خدا

باز یک غزل قدیمی :

امان از عشق !

 

دیوانه گشته تعبیر از دست خوابها !

پس کی تمام می‌شود این اضطرابها ؟

حلاجها به پنبه زنی رو نموده‌اند

تا آبها بیفتند از آسیابها !!

عین حقیقت است که بر دارهای شهر

پوسیده‌اند خاطره‌های طنابها !!

من اعتراض دارم ! آخر که گفته است

در آب ریشه دارد طرح سرابها ؟!

مسئول شیهه کیست در این آخرین نبرد ؟!

خوابیده دست و خنجر « پا در رکابها » !!

اینجا ـ چرا دروغ بگوییم ـ عشق را

جوئیده‌اند امّا در رختخوابها !!

یک چارچوب عاشق پیدا نمی‌شود

بی عکس مانده‌اند تمامی قابها

اسطوره‌ها بدون توجه به هجم آه

جا خوش نموده‌اند میان کتابها !

اینجا نباید از زخم و تیغ حرف زد

نازک دلند چون این عالی‌جنابها !!

هرچند پای باران اینجا رسیده است

امّا نمانده در سرها جز حبابها !

سر نیزه ، عشق ، قرآن خواندن ... چه می‌شود

قاطی شوند با هم اگر این حسابها !!




تاریخ : سه شنبه 91/10/19 | 7:22 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

  • paper | سبزک | تبلیغات متنی