غزل - شین مثل شعور
سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

غرل چه می خواهد ببارد؟!

بسم الله الرّحمن الرّحیم

با سلامی سبز

http://s5.picofile.com/file/8109031592/%D9%86%D9%88%D8%B1.jpg

 باز غزلی قدیمی !

اینجا نمی دانم چه می خواهد ببارد 

بر ما نمی دانم چه می خواهد ببارد

این ابر طرحی آشنا دارد اگرچه

امّا نمی دانم چه می خواهد ببارد

در باره‌ی این آسمان از من نپرسید

زیرا نمی دانم چه می خواهد ببارد

امروز بارانی ز آه و ناله بارید

فردا نمی دانم چه می خواهد ببارد

طوفان سختی پیش رو داریم امّا

دریا نمی دانم چه می خواهد ببارد

از چشم خود دیگر چنان بی اطلاعم

حتّی نمی دانم چه می خواهد ببارد !!

این ذهن لبریز از صدا و نور و رنگ است

تنها نمی دانم چه می خواهد ببارد




تاریخ : چهارشنبه 92/10/25 | 2:39 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

سراغ باران

 

به نام خدا

یک غزل نصفه نیمه !

http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1392/5/10/1386015_166.jpg

 

شوی لاله گر بوی داغی بگیری

غریبانه سکنی به باغی بگیری

ندیدی ، ندیدی ! ... شوی دیده ای شب

به دست خودت گر چراغی بگیری

تو را نارون ! نارون نام دادند

که گاهی خبر از کلاغی بگیری

تو با هجم سرشاری از تشنه کامی

نباید ز باران سراغی بگیری ؟!

گر البرز باشی و قدری بخندی

توان را ز طوفان یاغی بگیری

به مقصد رسیدن چه دشوار و سخت است

نشانی گر از هر الاغی بگیری !!

 

 




تاریخ : شنبه 92/10/7 | 9:5 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

اینان کیاند دیگر!؟

بسم الله الرّحمن الرّحیم

این غزل را در جوانی سروده ام

گرچه جوانی ما با جوانی جوانان امروز خیلی متفاوت است ولی باز گمانم ارزش خواندنش را داشته باشد :

این زاهدان که سوی ریا را گرفته اند
آخر به زهد خویش کجا را گرفته اند

از خنده های دلکش دیوانگان شهر
این عاقلان پست صفا را گرفته اند

گفتند عاشقیم و چه بودند؟ : هرزه چشم!
اینان کی اند دیگر ؟! ما را گرفته اند!

اینان به شیشه ها شب را هدیه داده اند
اینان نگاه پنجره ها را گرفته اند

بیچاره اند گرچه ولی فکر می کنند
سرچشمه های آب بقا را گرفته اند

 «  عابد » دوباره دست تظلّم دراز کن
از ما مگر قبول دعا را گرفته اند ؟!

 تخلص این حقیر « عابد » است




تاریخ : یکشنبه 92/9/24 | 5:8 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

غزلی عاشورایی

بسم الله الرّحمن الرّحیم

غزلی عاشورایی

 

در مسافرتی چند ساعته فراق بالی دست داد و این چند بیت متولد شد !

چون حسین از پاکبازی کس نشان دارد ؟ ... ندارد !

مثل او در عشق کس تاب و توان دارد ؟ ... ندارد !

بزم شیطان است اینجا ، حرف خون است و شهادت

میزبان رحمی به حال میهمان دارد دارد ؟ ... ندارد !

اینکه دارد می رود میدان علی اکبر اوست

هیچ صحرایی چنین سرو روان دارد ؟ ... ندارد !

« بدر » مشتاق است تا بار دگر او را ببیند

آه ! ... ماهی اینچنین را آسمان دارد ؟ ... ندارد !

گرچه او مانند خورشیدی به خاک افتاده باشد

غرق خون گشتن برای او زیان دارد ؟ ... ندارد !

کشته‌ی اشک است او، در زیر دست و پای دشمن

غیر ذکر دوست چیزی بر زبان دارد ؟ ... ندارد !د

اصغرشش ماهه اش خود را برای او سپر کرد

آه کس در باره او این گمان دارد ؟ ... ندارد !


دعا کنید این غزل ادامه یابد !


 




تاریخ : یکشنبه 92/9/3 | 11:20 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

از پا غزل وقتی افتاد

بسم الله الرّحمن الرّحیم

تقدیم به لحظات آخر امام حسین ( علیه السلام )

http://multimedia.mehrnews.com/Original/1392/08/23/IMG10190880.jpg

ناگاه درد کمانی بار دیگر می کشد تیر

می نشیند ردی از زخم بر قلب خونین یک شیر

آغوش وا می‌کند خاک ؛ می‌ایستد نبض خورشید

... لبخندها نیز حتّی دیگر ندارند تأثیر

« شب » می‌شود روز ناگاه در طرح گیسوی یک گل

تنها سر چند لحظه سروی جوان می‌شود پیر

آنجا کمی آنطرفتر از تپه‌ای خون گرفته

در بزم هفتاد شیطان بر پا شده رقص شمشیر !

یک حنجر تشنه آن بین انگار گم کرده خود را

بارانی از بوسه دارد از یک گلو می شود سیر

خم می کند باد خود را تا اینکه بهتر ببیند !

 می پیچد از فرط حیرت در باور دشت تکبیر !

...

با سایه هایی پریشان آئینه ها را شکستند

خوابی ندیدند و آن را با تیغ کردند تعبیر !

بس کن مگو بیش « عابد » از پا غزل وقتی افتاد

دیگر چه بر خواهد آمد از دست یک مشت تصویر !؟




تاریخ : سه شنبه 92/8/28 | 6:42 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

داستان مرد

بسم الله الرّحمن الرّحیم و بسم الله النتقم مِن اعداء الحسین
هوالشّهید

 داستان مرد

http://s3.picofile.com/file/8100362150/%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86.bmp

آسمان شکافت در مسیر تیر

بوی خون گرفت دیدگان مرد

بغض پاره شد در گلوی طفل

« آب » جان سپرد بر زبان مرد

 دست غنچه‌ای چند ماهه را

گردنی غریب دور خود گرفت

بوسه‌های گرم گرچه تشنه بود

تند تند ریخت از لبان مرد

 آخرین امید بال بال زد

آخرین نگاه زیر ابر ماند

آن غروب تلخ شب نیامده

بی ستاره شد آسمان مرد

رقص گرگها ... یک غزال سبز ...

بزم نیزه بود دشت سوخته

گاه مرد شد میزبان زخم

گاه زخم شد میهمان مرد !

اسب خسته ای بی سوار شد

زیر یک هجوم چند خیمه سوخت

ایستاده بود پابرهنه باد

در مقابل کودکان مرد

 خاک ناله کرد ... آسمان گریست

دست تیغها خون گرفته بود

آخر همین لحظه های سرخ

تازه شد شروع داستان مرد

 




تاریخ : پنج شنبه 92/8/23 | 2:6 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

غربت جانان !

 

هوالشّهید
یا ربّ الانتظار

http://s4.picofile.com/file/7996723973/%D8%A7%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8.gif

... 

گلها بر آن عزیزتر از جان گریستند

یکریز با ترانه‌ی طوفان گریستند

ای مژده‌ی بهار ببین ! ... زیر پای تو

با برگ برگ خویش درختان گریستند !

در غیبت تو خسته شدند آسمانیان

از بس برای غربت انسان گریستند

ای باغبان ! ز هجر نگاه تو سروها

در باد ایستاده فراوان گریستند

سوی حضور سبز تو این جویبارها

بی چتر زیر خنده‌ی باران گریستند

اشکی برای غربت جانان نریختند

امّا برای سفره‌ی بی نان گریستند !

در پیش چشم خنجر لرزان یک پلید

سرنیزه های گوش به فرمان گریستند !

 




تاریخ : جمعه 92/8/17 | 7:49 صبح | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

غزلی متفاوت

یا شهید
ـ غزلی متفاوت ! ـ 

سوم شعبان ، میلاد سرور آزادگان جهان مبارک باد

به من تا نگاهی صمیمانه کردی
مرا با خودم نیز بیگانه کردی  !

من عاقلترین بی غم شهر بودم !
مرا خنده کردی و دیوانه کردی !!

برای نشان دادن دامهایت
سر زلف را مو به مو شانه کردی !

بنای غرور مرا عاشقانه
به یک غمزه‌ی خویش ویرانه کردی

به گلها غم و عشق را یاد دادی
و پروانه ها را تو پروانه کردی

 

حسین ابن زهرا ، حسین ابن عشقی
که این مست را وقف میخانه کردی

 




تاریخ : سه شنبه 92/8/14 | 5:19 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

بنازم به تو

 

بسم ربّ الحسین

Slide 7

بنازم به تو

سری نیمه شب تا خیالت به ما زد

هنوز اشک در چشم ما می گدازد

نمی دانم ای آشنای غریبه

دل تنگ من با فراقت چه سازد

بگو وقتی از خواب ما می گذشتی

نزد عشق خود را به حس تو ، یا زد ؟!

بگو باد بعد از تو ای آخرین خون !

بر این دشت عریان بتازد ، نتازد ؟!

ز کوچ نگاه تو جا مانده شاید

در این ایل هرکس که نی می نوازد

پرآوازه نام تو در نی‌نوا شد

تو را عشق فریاد در کربلا زد

برایت ـ عجیب است ـ این بی سرو پا

غزل گفته بی آنکه خود را ببازد !

بنازم تو و سرخی غیرتت را

که دریا به لبهای خشکت بنازد !!

 

 




تاریخ : یکشنبه 92/8/12 | 10:33 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

غزل « نگرانم »

بسمه تعالی

این غزل را در جوانی نوشتم

بیش از 22 سال پیش


نگرانم !

من از سیاهی بخت سیاه خود نگرانم

چو شمعی از دم سوزان آه خود نگرانم

در این دیار که عشق و هوس شده است برابر

من از روانی پاک نگاه خود نگرانم

دوباره درد دلم را به گوش پنجره گفتم

که من ز تنگی تاریک چاه خود نگرانم

گناه کردن خود را دلم قبول ندارد

و من برای دل بی گناه خود نگرانم !!

تو خیرخواه من و ناله ی منی و من امّا

برای دلخوشی خیرخواه خود نگرانم !

شبیه رودی هستم که با تمام زلالی

برای خستگی گاه گاه خود نگرانم

همیشه زخمی و تلخ است شعر ساده ی « عابد »

من از ادامه ی خونین راه خود نگرانم !

تاریخ سرودن مهر 1370 

 




تاریخ : پنج شنبه 92/8/9 | 2:33 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

  • paper | سبزک | تبلیغات متنی