اردی بهشت 91 - شین مثل شعور
سفارش تبلیغ
صبا

از اعجازهای عددی قرآن

بسم الله الرَحمن الرَحیم

می دانید تعداد آیات قرآن چند تاست ؟

6236 آیه

می‌دانید تعداد سوره‌های قرآن چند تاست ؟

مشخص است 114 سوره

این کاری که من امتحان کرده‌ام شما قرآن بردارید و امتحان کنید آنوقت بیندیشید که آیا قرآن را یک انسان آورده یا کلام خداست . البته این یکی از ابتدایی ترین اعجازهای عددی قرآن است :

چهار ستون درست کنید در ستون اول از 1 تا 144 را بنویسید

در ستون مقابل هر عدد ( که ردیف سوره‌های قرآن است تعداد آیه‌های آن سوره را بنویسید . مثلاً در مقابل 1 ( سوره حمد ) بنویسید 7 ( تعداد آیه های سوره حمد ) در مقابل 2 بنویسید 286 ( تعداد آیه های سوره بقره ) همینطور تا 114 اادامه دهید . آنوقت عدد هر سوره و تعداد آیه را با هم جمع کنید . اگر زوج شد در ردیف بعدی و اگر فرد شد در ردیف آخر قرار دهید ( نصف سوره‌ها 57 تا زوج و نصف سوره ها فرد می شوند ) اگر ستون اول ( از 1 تا 114 را با هم جمع کنید عدد 6555 به دست می آید . اگر ستون دوم ( عدد آیه‌ها را با هم جمع کنید عدد 6236 به دست می‌آید . تا اینجا زیاد عجیب نیست امَا زمانی تعجب خواهید کرد که اعداد دو ستون را نیز با هم جمع کنید . جمع اعداد ستون زوجها هم 6236 خواهد بود و جمع ستون آخر ( یعنی فردها ) هم 6555 آیه می‌شود و این شانسی نمی تواند باشد .

اگر جای یک سوره عوض شود و یا تعداد آیات یک سوره ( حتی به اندازه 1 عدد کم و یا زیاد شود ) این نظم بهم خواهد خورد .

فافهموا یا اولی الابصار

این چیزی که آوردم را پس از شنیدن امتحان کردم و دیدم درست است . هر کس در خانه قرآن دارد می تواند امتحان کند . و یادمان باشد پیامبر رحمت محمد مصطفی ( صلَی الله علیه و آله ) امَی بود و پیش کسی درس نخوانده بود . حالا انصاف دهیم : آیا قرآن معجزه نیست ؟

 




تاریخ : پنج شنبه 91/2/14 | 12:15 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

برخی اصناف امت پیامبر در قیامت

به نام خدا

روزی معاذ بن جبل در منزل ابو ایوب انصارى نزدیک رسول خدا ( صلّی الله علیه و آله ) نشسته بود از آن حضرت در باره تفسیر آیه« یَومَ یُنفَخُ  فِى الصُّورِ فَتَأتُونَ اَفواجا» ( سوره نبأ ) پرسید : پیامبر ( صلّی الله علیه و آله ) فرمود : ای معاذ ! از امر بزرگى پرسیدى ؟ سپس فرمود : خداوند ده صنف از امت مرا به صورتی خاص محشور و آنان را از مسلمانان جدا مى‌کند ، و ماهیت اصلى آنان را آشکار مى سازد.

بعضى از آنها به صورت میمون ، بعضى به صورت خوک و بعضى به صورت وارونه در حالى که پاهایشان بالا و صورتهایشان پائین است و بر روى صورت کشیده مى‌شوند محشور مى گردند . بعضى از ایشان کور، وبرخى کر و لال و بی عقل هستند. جمعى‌زبانهایشان را مى جوند و از دهانشان خونابه و چرکى جارى است که اهل محشر به خاطر آن در سختی و از آنان متنفرند.

بعضى از آنان دستها و پاهایشان بریده شده است . گروهى بر شاخه هائى از آتش آویزانند. و عده اى بوئى متعفن تر از مردار دارند و بعضى لباسهاى آتشین پوشانیده شده اند.

اما دسته اول که صورت میمون دارند، سخن چینان هستند.

دسته دوم که به شکل خوک در آمده اند، حرام خواران هستند.

دسته سوم که با صورت بر روى زمین بطور وارونه کشیده مى شوند، ربا خوارانند .

دسته چهارم که کورند، سلاطین جور و بیداد گران هستند.
دسته پنجم که کرو لالند کسانى هستند که به اعمال خود مغرور گشته اند.
دسته ششم که زبانشان را مى جوند علمائى هستند که کردارشان با گفتارشان یکی نیست .

دسته هفتم که دست و پا بریده اند، آزاردهندگان همسایه اند.
دسته هشتم که به شاخه آتش آویخته شده اند، جاسوسان سلاطین جور هستند.
دسته نهم که بوى تعفن می‌دهند کسانى هستند که از راه غیر مشروع ، شهوترانى کرده‌اند و خمس و زکات نپرداخته‌اند.
دسته دهم که لباسهائى از آتش بر تن دارند، اهل فخر و کبر هستند.

*******

خدایا ما را از گناهانی که باعث می شود اینگونه محشور شویم در امان نگاه ‌دار .

 




تاریخ : پنج شنبه 91/2/14 | 11:56 صبح | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

من یک معلمم !

به نام خدا

سلام

من یک معلّمم . و صد البته بعد از 20 سال سابقه مستأجرم و یک « موتور سوار» ؛ بله من یک موتور سوارم ! چه ایرادی دارد ؟! ایرادش توی خودش است . گاهی برای کلاهی که بر سر نگذاشتم جریمه‌ام کردند و گاهی برای کمربندی که نبستم ـ چون اصلاً موتور بلا نسبت بعضی‌ها ! کمربند ندارد ـ این دفعة آخر موتورم را که کنار مغازه مش ماشاله پارک بود برداشتند اولش یکه خوردم ( شاید هم دوکّه ! ) با خودم فکر کردم موتور گازی قراضه ما را کدام کاهدان زنی ، زده ! امّا بعد متوجه شدم در پارکینگ نیروی انتظامی است . برادران دلسوز نیروی انتظامی برای آنکه دزد آن را نبرد و من حواسم را بیشتر جمع کنم و درس عبرتی برای من و بقیه شود آن را بر پشت تویوتایشان سوار کردند و بردند پارکینگ . چه اشکال دارد موتور ما هم بالأخره آدم است ، دل دارد ! چقدر سوارش شوند یک مبلغی هم سواری کند !! رفتم پاسگاه . عجز و لابه کردم ، گفتم من یک معلمم ، تازه همه مدارک را هم دارم !! گفتند نمی‌شود . مگر الکی است همینطوری دستی دستی موتور زبان بسته را بدهیم برود ژی کارش ؟! ... به شما !؟ پدر جد ناتنی خواجه حافظ هم اگر باید باید راه قانونی را طی کند ! تازه از کجا معلوم موتور دزدی نباشد !! ببخشیدها شما هرکی هستی برای خودت هستی ... ! ( و الخ ) آنوقت رفتم از گواهینامه و بیمه نامه و کارت ملّی و شناسنامه و قبض آب و برق گاز ... ـ نفسم گرفت ـ کپی گرفتم و بعد از یک ماراتن یک هفته‌ای تازه اثبات کردم که من کی هستم و آن موتور داغان هم مال من است و آنوقت توانستم موتورم را آزاد کنم !! تازه مأموره به من گفت مال آب و فاضلابی ؟! گفتم نه یک معلّم ساده هستم . طرف با لحن مخصوصی گفت خدا بهت رحم کرد ! اگر مال آب و فاضلاب بودی باهات کار داشتم !! ( حالا توی آب و فاضلاب باهاش چی کرده بودند که ... بماند ) من هم خدا را شکر کردم که آب و فاضلابی نیستم !! و یک معلّمم .

اکبر آقا ـ همسایه دیوار به دیوار ما ـ می‌گفت رفتم موتورم را در بیاورم طرف از من 15 تا پوشه و 6 تا ساندیس خواسته ... حتماً کارشان خیلی زیاد است بیچاره‌ها تشنة شان می‌شود !! . بهش گفتم خدا را شکر ازت رشوه نخواست !! اکبر آقا آمد چیز دیگری هم بگوید که نمی دانم چطور شد حرفش را قورت داد !!

دیشب توی مسجد کل محمد می‌گفت : آقا باید فرهنگ سازی شود ! همه کمر بند و کلاه ایمنی و بیمه و ... ـ الخ ـ داشته باشند . چشمشان ، کور دندشان نرم می‌خواستند موتور نخرند !! کار و زندگی دارند که دارند ! غرض و قوله دارند که دارند !! پول ندارند بیمه کنند به جهنّم ! آش خالة شان است !  به این بیچاره‌ها چه که بدحجابی بیداد می کند ، دزدی زیاد شده ! اصلاً مگر تنها مشکل جوانهای ما این است که چهار نخ فوکولشان را بیرون از دستمالهایشان می گذارند !!

( یه چیزهایی هم گفت که چون بدآموزی دارد تکراشان نمی‌کنم !! خلاصه در باره چیز بود ... یعنی این !... چیز !... نمی دانم شلوار ... دامن تنگ و ... یه چیزی هم گفت که درست نفهمیدم ... مینی موم؟ ! ... نه ... مینی جوب ؟! ... نه یه چیزهایی در همین مایه‌ها !! )

من یک معلّمم ! هفته هم که هفته معلّم است . آندفعه به یک سرباز که موتور توقیفی یک نفر معلم را با سرعت 100 تا داشت می‌برد پارکینگ گفتم : آقا کلاه ایمنی !! خدا رحم کرد نشنید و بر نگشت وگرنه کلاهی ... چیز !  یعنی بلایی بر سرم می آورد که مرغهای آسمان به حالم بال بال بزنند . من یک معلمم . شغلم شغل انبیاست . من عاشق بچه‌هایم هستم . امروز با موتورم ـ موتور گازیم که تازه آزادش کرده‌ام ! ـ رفتم مدرسه ؛ وارد کلاس که شدم روی سرم تخم مرغ پر از کاغذ ترکاندند ! روی تخته سیاه نوشته بود : « و عشق تپه‌ای است که هر کره خری از آن بالا می رود !! » بچه‌ها ، بچه‌هایی که عاشقشان هستم ، وقتی داشتم تخته‌سیاه را پاک می‌کردم ، حسابی خندیدند !

این وسط ، هر کاری کردم نشکند ، این دل لعنتی شکست ! بغضم گرفت . میز و صندلی خاکی بود ، نشستم . بی خیالش ـ ماشین لباس شویی هم خراب شده ، جمعه خودم توی تشت لباسهایم را می‌شورم ، مادر بچه‌ها احوال ندار است ! ـ قبل‌ترها عینک نمی‌زدم حالا می زنم . محمد دستهایش را بالا گرفته بود . با اشاره سر به او فهماندم که حرفش را بزند . او هم بغض کرده بود . آقا ... چیز ... . خودش را کنترل می‌کند . انگار چیزی از اعماق وجودش دارد بالا می‌آید : آقا ... روز شما مبارک ! انگار سبک شده ، می‌نشیند . گچ را برداشتم و روی تخته سیاه نوشتم : روز دانش آموزان مبارک چون معلم‌ها دلشان آنچنان از مهر شما پر است که چیزی از خودشان باقی نمانده است .




تاریخ : دوشنبه 91/2/11 | 5:20 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

صفای معلم

به نام خداوند لوح و قلم

این شعر جدید نیست امَا به عشق آنان که معلمم بودند می‌گذارم :

صفای معلَم

سپیده جلوه ای از پاکی و صفای معلّم

بهار ، گوشه ای از سبزی صدای معلّم

گرفته است تنم باز بوی سبز شکفتن

پریده‌است دلم باز در هوای معلّم

ببین چگونه فلک خم نموده قامت خود را

که بوسه ای بستاند ز دستهای معلّم 

تحمل قفس سینه کار آسانی نیست

شده است تنگ دلم آنچنان برای معلّم

ندای روشن « اقرأ و ربّکَ الاکرم » شد

تغزّلی که خدا کرده در ثنای معلّم

غبار راه محبّت نشسته بر سر و رویش

کلاس درس گواه است بر وفای معلّم

شبیه قلّه قافی که دست یافتنی نیست

نشسته البرزِ عشق زیر پای معلّم

کم است اگر روزی صد هزار بار بگویم

که جان فدای معلم که جان فدای معلّم

قسم به عشق ، به تیغ قلم به خون مرکب

بوَد رضای خداوند در رضای معلّم

پر از می است در اردیبهشت جام حریفان

میان میکده خالی مباد جای معلّم




تاریخ : شنبه 91/2/9 | 7:9 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

فاطمه (س)

به نام خدا

امَا چند بیت به یاد آن مظلومه‌ :

قیر شد شب ، داد زد ناگاه :... نه !!

این همان یاس است یعنی ؟ ... آه نه !

این همان ناز سیه پوش من است ؟!

این همان فریاد خاموش من است ؟!

پس چرا اینگونه آرام است آه

اشک من آخر چرا رام است آه

پس چرا دستان او پژمرده است

صورتش انگار سیلی خورده است

باد خود را پیش او گم می‌کند

خاک از رویش تیمَم می کند

سوخت آتش را تماماً عشق او

آب می گیرد ز چشمانش وضو

بشکند دستش ، کدامین بت پرست

اینچنین پهلوی این گل را شکست

آه بر این تن که بر او شب گریست

لکه‌های بوسه شلاق کیست




تاریخ : پنج شنبه 91/1/31 | 8:0 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

فاتحه بر استخوانهای شهید

 

بسم ربَ الشهداء و الصَدیقین

عزیز ! چه عطر خوبی داری تو !

چه توفیقی دارم من ، همه بر مزار شهدا فاتحه می‏خوانند من بر خود شهدا !!

راستی ! از خبرهای اینطرف نپرسید که اوضاع خیلی خیط است . شما آرام بخوابید و کارتان نباشد اینجا چه خبر است . خودمان یک کاریش می کنیم !

اما خودمانیم ها ! اصلاً فکرش را می کردید اینهمه جای پا روی خونتان بگذارند ؟!

بقول بعضی‌ها :

به ما شاید اینو می‌گید : شما چقد جان سختین ؛ بی خیالش امَا ؛ شما چقدر خوشبختین

اما چند بیتی جدی جدی برای شما :

هان این منم ! این بازمانده از سفر ، من !

بوی شهیدان باز هم پیچیده در من

آنانکه طفل عشق را از خون گرفتند

واللیل خوانان سبقت از مجنون گرفتند

عند ملیکٍ مقتدر ، یعنی شهیدند

هر آنچه را در عشق می بایست دیدند

آنانکه بچه بیدها را شرزه بادند

در بزم خون مستانه غرق ان یکادند

این تکسواران آبروی ایل هستند

دلداده موج پر جبریل هستند

از دشت خون برگشته اند این نازنینان

مست از شهادت گشته اند این نازنینان

اللهم الرزقنا الشهادة فی سبیلک

 




تاریخ : شنبه 91/1/19 | 7:21 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر

شما باور می کنید ؟!

بسم الله الرّحمن الرّحیم

سلام بر تمام دوست داران زهرای مرضیه ( سلام الله علیها ) که فرمود :

برای زن بهترین چیز آن است که مردی را نبیند و مردی نیز او را نبیند .

گویند : روزی غمگین نشسته بود . فضّه از او پرسید چرا غمگینی بانوی من . فرمود نگرانم که پس از مرگم مرا مانند دیگران بر تخته ای بگذارند و تشییع کنند چرا که اگر چه پارچه ای بر من نهند باز بدن زن با مرد تفاوت دارد و پارچه نمی تواند نگاه نامحرمان را از من باز دارد .

فضّه گفت در وطن من تابوت می سازند و شرح داد که تابوت جعبه مانندی است که بدن مردگان از داخل آن معلوم نمی شود . گویند پس از وفات پیامبر یکبار زهرای مرضیه لبخند زد ( سلام الله علیها ) و آن زمانی بود که قصه تابوت را شنید و گفت برای من نیز تابوت بسازید ( اگر چه وصیت کرده بود شبانه دفن شود )

حال شما قضاوت کنید : کسانی که بد حجابند و یا بد حجابی و هوسبازی و شهوترانی را ترویج می‌کنند چه نسبتی با زهرای مرضیه ( سلام الله علیها )  دارند ؟

مگر زهرای مرضیه ( سلام الله علیها ) که غم فراق او بر دلها سنگینی می کند راضی به عکسهای زنان نیمه لخت و مستهجن در وبلاگهای ماست ؟

خنده دار اینکه گاهی برخی از این وبلاگها که صاحبانشان گویی آنچه در وجود آنان است را دارند می‌تراوند !! یادی از زهرای مرضیه ( سلام الله علیها ) می کنند و تسلیتی هم می‌گویند .

واقعاً درک این قضیّه ساده سخت است که عاشقان خاندان نبوّت دنبال حرام و اشاعه آن نیستند و نگاه کردن به عکسهای زنان لخت و مخصوصاً اشاعه آن حرام است !؟

بگذریم ...

ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است

ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است

« حفظ حجاب » نه محجبه ماندن تنها ، ملتفتید ؟!!!!




تاریخ : جمعه 91/1/18 | 5:9 عصر | نویسنده : زین العابدین آذر ارجمند | نظر


  • paper | سبزک | تبلیغات متنی