بسم الله الرّحمن الرّحیم
بسم ربّ الانتظار
با سلام به همه منتظران ظهور و عاشقان ولایت
تقدیم به پیشگاه مقدس امام عصر ( عجل الله تعالی فرجه ) به مناسبت سالروز آغاز ولایت آن غائب از نظر
بهار صداقت
دلم شور می زد مبادا نیایی !
مگر شب سحر می شود تا نیایی !؟
مگر می شود من در آتش بسوزم
تو امّا برای تماشا نیایی
تو افتاده تر هستی از اینکه یک شب
به میقات این بی سر و پا نیایی
تو پروانه باشی و یکبار حتی
به شاباش پیوند گلها نیایی ؟!
دروغ است ! این برنمی آید از تو
بیایی و تا کلبه ما نیایی !
بگو خواهی آمد که امکان ندارد
بگویی که می آیم امّا نیایی !!
گذشته است هر چند امروز و امشب
دلیلی ندارد که فردا نیایی !
غم و عشق را نیز با خود بیاور
غزل مَرد ! یکبار تنها نیایی !
...
چه خوب آمدی ای بهار صداقت
دلم شور می زد مبادا نیایی !
اللّهمّ ! بکَ یا الله و بمحمدٍ و بعلیٍ و بفاطمة
و بالحسنِ و بالحسینِ و بتسعة المعصومین مِن وُلد الحسین ( علیهم السلام ) عجّل لِولیکَ الفرج
به نام خدا
غزلی قدیم دیگری تقدیم به دوستان ادیب و شاعر ( مال 13 سال پیش است)
از حال من اگرچه ندارد خبر کسی
پوشیده نیست راز من زار بر کسی
اینجا که عشق ورزیدن هم تکلّفیست
من عاشقم ! مرا بکند در بدر کسی !
گفتند : بار عشق به منزل نمیرسد !
گفتند با جنون نشود همسفر کسی !
از چشمهای خود دیده هرچه دیده است !
بار دگر غزل بسراید اگر کسی !
آهسته تر ! زبانهای سرخ ! کافی است !
در جاده سکوت نکرده ضرر کسی !
معلوم نیست صاحب این سروها کجاست !
صبرو قرار هم که ندارد دگر کسی
...
بر اسبهای وحشی اینجا چه رفته است ؟!
در این قبیله قلب ندارد مگر کسی ؟!
دارد بهار برمی گردد ... نشستهاید ؟!
این باغ هم که مرده ... ندارد تبر کسی ؟!
باید غزل سرود ... دل تنگ من کجاست
در زیر تیغ عشق نیاورده سر کسی ؟!
باقی بقای دوستان
به نام خدا
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی
تو ولی نعمت منی آقا
هرچه دارم ز مهربانی توست
این سرزمین ، قبله دومش مشهد است .
رضای رضا ، رضای خداست و مشهد او دری از درهای بهشت است . این ناقابل به عشق او سروده شده است و صد البته مرحمت خود اوست :
ای آسمان هشتم ! حالی به ما بده !
لطفی بکن به بال و پر ما رضا بده
ما را کبوتر حرم خویش فرض کن
کتفی بگیر از ما ، بالی به ما بده
باشد ! قبول ! حق داری ضامن غزل
ما نیستیم لایق امّا شما بده !
ای شمع سبز پوش ، در این شب گرفتگی
درسی به نام عشق به پروانه ها بده
ای نام روشن تو در آفاق منتشر
درکی به هر پرنده ز نور و صدا بده
بین من و تو پنجره ای باز حایل است
فولاد چشمهای مرا هم جلا بده !
یک جرعه کربلا ! به من این خواهش مرا
آقا ! تو را به عشق ، تو را به خدا ، بده !
تو با نگاه خود صله دادی به ابرها
اکنون در اشکشان سر و رویی صفا بده !
گاهی که توفیق مییابم و به خاکبوسی آستان مقدسش میروم این رباعی را بر زبان جاری میکنم که
ابریست دلم که رو به ماه آوردهاست
رو سوی تو با روی سیاه آوردهاست
ای ضامن عشق ! ضامن آهو ! آه
گرگی به نگاهتان پناه آوردهاست
اللهّم صلّ علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم
امام رضا !
آقا !
گوشه چشمی ! ( مثل همیشه )
به نام
ضمن تسلیت رحلت جانگداز پیامبر اکرم ( صلّی الله علیه و آله ) و شهادت سبط اکبر ، امام حسن مجتبی ( علیه السلام )
تقدیم به ساحت مقدّس رسول مهربانی و لبخند
السلامُ علیکَ یا رسولَ الله
غصه ها مثل بید می لرزند
در دل ما ز بیم لبخندت
باز باران به وجد میآید
می وزد تا نسیم لبخندت
کوهها ایستادهاند که تا
پیششان چند لحظه بنشینی
درهها چشمه چشمه می گریند
در فراق تو خوب ؛ میبینی ؟!
در خلیج خیال نازک تو
باز پهلو گرفته است زمین
اگر آرام و رام میچرخد
به غمت خو گرفتهاست زمین
هر غروب آفتاب می گرید
وز فراق تو سخت می موید
رو به تو کرده با زبان شفق
السلامُ علیک میگوید !
درک زیبایی نگاهت را
ناتوان شب ، ستاره ها عاجز
وصف گلخندة تو ممکن نیست
ماندهاند استعاره ها عاجز
آتش از عشق پاک تو سوزان
آب از مهر بی دریغ تو خیس
آه بر خاک پایت ای احمد
سجده کردند آدم و ابلیس
درک پیچ و خم کلام تو را
ماه یک سینه آه آوردهاست
آه خورشید مهربان ، به درت
مهربانی پناه آوردهاست
گر حبیب خدا نبودی تو
جلوهای جبرئیل را میسوخت
اگر آب محبت تو نبود
خشم آتش خلیل را میسوخت
نوح وقتی سوار کشتی شد
به تو و آل تو پناه آورد
عاشق صورت ملیح تو بود
یوسف از قصد رو به چاه آورد
آسمان فرش زیر پای تو شد
عرش یکباره خویش را گُم کرد
سرّ « اسری بِعبدِهی لیلاً »
ناگهان در فلک تلاطم کرد
آمدی با نگاه روشن خود
از حقارت نجاتمان دادی
ساقیا ! تشنهکامی ما را
دیدی آب حیاتمان دادی
تا ابد در تمام کون و مکان
احد النّاسی از تو بهتر نیست
دیگران غرق در تکاثر و تو
همّ وغمّت بغیر کوثر نیست
ای امین ! اهل آسمان و زمین
ریزه خوار کرامتت هستند
حرف آزادگی که پیش آید
سروها محو قامتت هستند
تو بهاری که لمس دستانت
آرزوی تمام شالیهاست
راز خلقت تویی ، تو ، تنها تو !
به خدایی که این حوالی هاست
وصف خُلق عظیمت اقیانوس !
هان ز مرداب برنمیآید
من که باشم که از تو بنویسم
نه ! نه ! این جور در نمی آید !!
مثل باران ز عرش میریزد
صلوات فرشته ها بر تو
میفرستد درود بر تو خدا
پس سلام و درود ما بر تو
به نام خدا
باز یک غزل قدیمی :
امان از عشق !
دیوانه گشته تعبیر از دست خوابها !
پس کی تمام میشود این اضطرابها ؟
حلاجها به پنبه زنی رو نمودهاند
تا آبها بیفتند از آسیابها !!
عین حقیقت است که بر دارهای شهر
پوسیدهاند خاطرههای طنابها !!
من اعتراض دارم ! آخر که گفته است
در آب ریشه دارد طرح سرابها ؟!
مسئول شیهه کیست در این آخرین نبرد ؟!
خوابیده دست و خنجر « پا در رکابها » !!
اینجا ـ چرا دروغ بگوییم ـ عشق را
جوئیدهاند امّا در رختخوابها !!
یک چارچوب عاشق پیدا نمیشود
بی عکس ماندهاند تمامی قابها
اسطورهها بدون توجه به هجم آه
جا خوش نمودهاند میان کتابها !
اینجا نباید از زخم و تیغ حرف زد
نازک دلند چون این عالیجنابها !!
هرچند پای باران اینجا رسیده است
امّا نمانده در سرها جز حبابها !
سر نیزه ، عشق ، قرآن خواندن ... چه میشود
قاطی شوند با هم اگر این حسابها !!
به نام خدا
این غزل را در آذر ماه 72 سروده ام . یکی از رفقا احوالش را گرفت ؛ اینهم آن غزل !
آخر چرا من باید از خود سیر باشم
در انتظار ترکش تقدیر باشم
در حسرت یک خوشه مرگ زرد و شیرین
با باغبان زندگی درگیر باشم
دیوانة گیسوی او هستم که فرمود
باید که عمری را در این زنجیر باشم !
چون باد از آهوی چشمت میگریزم !
با من نمی آید که من هم شیر باشم !
ای غم مسوزان اینچنین بال و پرم را
شاید من بیچاره بیتقصیر باشم !
عیبی ندارد رنگ چشمانم مهم نیست
بگذار من هم در جوانی پیر باشم !
من آن دو دست بی دعا هستم که باید
تا آخرش در حسرت تأثیر باشم
امّا هنوز این پرسش من بی جواب است
آخر چرا من باید از خود سیر باشم
امروز البته حرفهایم از جنس دیگریست آنروزها از دریچهای دیگر به دنیا نگاه می کردم ! . یا حق
بسم الله الرّحمن الرّحیم
باز غزلی قدیمی :
از شطحیاتی است که تقدیم به امام حسین علیه السلام شده !
دل من مانده به دام تو پری ! بهتر از این !؟
آه راحت شدم از در بدری ، بهتر از این ؟!
تو که افروختهای آتش در سینة من
بخور ای عشق ! کباب جگری بهتر از این !؟
تیر مژگان تو و سینة آزردة من
چه کنم من که ندارم سپری بهتر از این !؟
آه بر میگردد یار سفر کردة من
کس نیاورده برایم خبری بهتر از این !؟
گرچه در معرض نور تو پرم میسوزد
ماندهام تا که بسوزد ، خطری بهتر از این !؟
آی دل دارم ، دل ، دلبر من فکر نکن
دل ارزان بتوانی بخری بهتر از این !؟
منِ بی برگ دگر بیش چه میخواهم از عشق
تو بهاری و به من مینگری بهتر از این !؟
به « حسین ابن علی » عشق بورزید که نیست
پدری خوبتر از آن پسری بهتر از این !!
این حسین است ـ خدایا ـ به خود ای عشق ببال
زیر پای تو نیفتاده سری بهتر از این !
ای گدای در تو حاتم ، لطف خود را
گر دری میطلبی دربدری بهتر از این !؟
لبیک یا حسین
هو
این شبه غزل مال خرداد 78 است . مدت مدیدی است که حال و حوصله قلم به دست گرفتن نیست .
ما را جناب عشق اگر در بدر کند
دیگر به ما چه عقل چه خاکی به سر کند !!
آدم که قحط نیست ، جنون روز واقعه
گر عشق کرد سینة ما را سپر کند !
ای غم بچش حرارت صبر دل مرا
ظالم ! خدا عذاب تو را بیشتر کند !
خوابی برایتان که ندیدیم لااقل
در چشممان سپیده شبی را سحر کند
حرف بهار را مزن این ایل آخرش
پائیز را بماند خیلی هنر کند !
یک آه پیش آینه ها گم نمیشود
چشم شما اگرچه ز دیدن حذر کند
بسم ربّ الحسین علیه السلام
تقدیم به زینب کبری ( سلام الله علیها ) اسطوره صبر و عرفان به خاطر برادرش سالار شهیدان ( علیه السلام )
صدای تو خورشید
مرا به سوی خودش میکشد صدای تو خورشید !
بگو چه سرّی جاریست از ورای تو خورشید !
بمان که قدری در سایهات قرار بگیرم
مرو که تنگ دلم میشود برای تو خورشید !
نگاه باغ چه شبها که خیس شبنم اشک است
به یاد تشنگی ظهر چشمهای تو ، خورشید !
هنوز دست و دلم بوی روشنای تو دارد
هنوز بال و پرم مانده در هوای تو خورشید !
کویر ، صبر ، دل کوه ، مهربانی باران
و بر کدام غزل نیست رد پای تو خورشید!
و بر ستیغ کدام آسمان تو را بسرایم
چگونه شرح دهم من تو را برای تو خورشید!
سحر تمام دلم را بسوی ماه گرفتم
نبودی ، امِّا خالی نبود جای تو خورشید!
بسم ربّ الحسین ( علیه السلام )
قصة شور و شتاب
بیهوده نیست قصة شور و شتابتان
در عشق کرده است خدا انتخابتان
آقا ! غروب جلوهای از غربت شماست
دُرد شفق چکیده ز جام شرابتان
اصلاً عجیب نیست که خورشید مایل است
تا تشنه لب شهید شود در رکابتان
ای مشکهای تشنه ، شما را قسم به عشق
چیزی هنوز مانده ـ بگویید ـ از آبتان !؟
لب تشنه بر نمی گردد اصغر شما
معلوم بود این خبر از اضطرابتان ...
بر تارهای گیسوی خود چنگ می زند
در زخم جاری است نگاه ربابتان
ای خیمه ها که شاهد این عشق بودهاید
حق است اگر بسوزد تیر و طنابتان
ای تیرهای بی سر و پای سه شعبه ، حیف
از آسمان و از پرهای عقابتان
شمشیرهای تشنه ! در این آخرین نبرد
گم کردهاید خود را در پیچ و تابتان ؟!
اینسان که سایه های شما آه میکشند
خورشید هم مگر که ببیند به خوابتان
مانند غنچه ها تنتان چاک چاک شد
شاید مگر بهار کند انتخابتان
طوفان استعاره و اعجاز رد العجز
شد آفتاب محو غزلهای نابتان
شرمنده میشود مرگ از دیدن شما
عالی در آمدهاست حساب و کتابتان !
بیهوده نیست قصة شور و شتابتان
در عشق کرده است خدا انتخابتان
.: Weblog Themes By Pichak :.